العظيم » اگر يزيد تمامت ربع مسكون را به من دهد من در خون فرزند رسول سعى نكنم ،
و هر ضررى كه از مخالفت يزيد به من رسد باك ندارم . آوردهاند كه وليد به دست محرمى مضمون نامه را نوشته نزد حسين ( عليه السلام ) فرستاد و پيغام داد كه يا بن رسول اللّه زمان زمان نامهء يزيد مىرسد و پىدرپى پيغام به قتل تو مىدهد و من در اين قضيّه حيرانم و در اين واقعه سرگردان .
به حال خويش فرو مانده و پريشانم * ره برون شدن از كار خود نمىدانم
امّا چون امام حسين از اين صورت آگاهى يافت صبر فرمود : تا شب درآمد و به سر روضهء حضرت مصطفى ( صلوات اللّه و سلامه عليه ) رفت و سلام كرد و گفت : يا رسول اللّه منم فرزند فاطمه دختر تو ، منم آن كس كه در وقت رحلت امّت را به رعايت من وصيّت فرمودى ، و شرف اولاد خود را در نكتهء « أذكرّكم اللّه فى أهل بيتى » بازنمودى و ايشان فرمان تو را كأن لم يكن انگاشتند ، و مرا ضايع و محروم و بىبهره و مهجور بگذاشتند ، اين مجملى بود از بيوفائى جفاكاران كه گفتم ، و چون با تو ملاقات كنم صورت وقايع را به تفصيل بازگويم ، پس بسيار بگريست ، و بعد از آن به نماز اشتغال نمود و پس از طلوع صبح به منزل مراجعت فرمود ، شب ديگر باز بر سر تربت مقدّس و مشهد معطّر منوّر آن حضرت ، حاضر شد « هزار جان گرامى فداى روضهء او » بعد از اداى مناحات و رفع حاجات گريان گريان سر خود را بر قبر اقدس آن سرور نهاد ، و به خواب رفت چنان ديد كه حضرت رسالت ( صلى اللّه عليه و آله ) با فوجى عظيم از ملائكه ظاهر گشت ، و سر حسين را بر سينهء خويش منظّم ساخته ، ميان دو چشمش بوسه داد ، و گفت اى حسين گوئيا مىبينم كه عن قريب أمّت من در كربلا تو را بكشند و تو در آن حالت تشنه باشى و تو را آب ندهند و با وجود اين حركت به شفاعت من اميدوار باشند ، و ايشان در قيامت از شفاعت من محروم خواهند بود ، اى حسين پدر و مادر و برادر تو همه ملول و محزون نزديك من آمدند و بديدار تو اشتياق دارند و تو نيز مهموم و اندوهناك پيش من خواهى آمد ، و تو را در بهشت درجاتى است كه آن را بدون شهادت در نتوان يافت .