حسين ( عليه السلام ) از روى غضب به مروان نگريست ، و گفت يا بن الزّرقاء كه را زهرهء آن باشد كه مثل اين حركت نسبت به من در خاطر گذراند ؟ تو امر مىكنى كه سر من بردارند ، هر كه قصد من كند روى زمين را از خون او رنگ كنم . پس با وليد خطاب كرد كه تو مىدانى كه ما أهل بيت نبوّت و معدن رسالتيم ، و خانهء ما محلّ رحمت ، و مكان آمد و شد ملائكه است ، با يزيد كه شراب مىخورد و علانيه انواع فسوق از وى صادر مىگردد چگونه بيعت كنيم ؟ فردا كه مجلس منعقد گردد آنچه گفتنى باشد بگوئيم و بشنويم و ببينيم كه أحقّ ، و اولى به خلافت كيست ؟ و چون آواز حسين بلند شد ، مردمى كه بر در سراى بودند خواستند كه پاى در دار الأماره نهاده دستبردى نمايند ، آن جناب تفرّس اين معنى كرده به تعجيل از خانه بيرون آمد و موالى خود را از دخول مانع شده به منزل خود شتافت . مروان با وليد گفت اى امير به سخن من عمل ننمودى و حسين از دست به رفت ، به خداى سوگند كه ديگر حكم تو بر وى جارى نگردد . وليد گفت ويحك يا مروان مرا به كشتن حسين مىفرمائى ؟ و اللّه اگر شرق و غرب عالم به من دهند در خون او سعى ننمايم . اى مروان فرداى قيامت ترازوى اعمال كشندگان حسين از حسنات خالى باشد ، و شخصى كه خفّت ميزان او بدين مثابه بوده باشد هرآينه حق عزّ و علا ، يوم يقوم الحساب به نظر رحمت در او ننگرد ، و او را به عذاب اليم و عقاب عظيم ، معذّب و معاقب گرداند .
روز جزا كشندهء فرزند مرتضى * بىشبهه لايق دركات جهنّم است
بس كور دل كسى كه كند قصد سرورى * كو نور چشم سيّد اولاد آدم است
مروان بعد از استماع اين سخنان خاموش شد ، و وليد ، كس به طلب ابن زبير فرستاد ، و او درآمدن تعلّل نمود ، چندانكه شب درآمد با جمعى از خواصّ خود بر راهى كه شارع عامّ نبود روى به مكّه نهاد ، و كسان از عقب او فرستادند به او نارسيده بازگشتند ، و وليد صورت حال به يزيد نوشت ، و جواب رسيد كه متمرّدان را بار ديگر دعوت كند ، و از عبد اللّه بن زبير دست بازدارد . كه هر جا رود سخط ما به وى خواهد رسيد ، و سر امام حسين را مصحوب جواب به فرستد و به عنايتمّا اميدوار باشد ، كه مناصب ارجمند به او ارزانى خواهيم داشت ، چون رقعه به وليد رسيد گفت : « لا حول و لا قوّة إلّا با للّه العلىّ