يزيد بستانند . ابن زبير گفت كه اگر بر اين نمط باشد تو چه خواهى كرد ؟ امام حسين گفت :
من مىشنوم كه او خمّار و زمّار است ، و ما بقيّهء آل رسوليم ، چگونه جايز باشد كه متابعت چنين كس بكنيم . ايشان در اين سخن بودند كه رسول وليد بازآمد كه امير در انتظار شماست ، امام حسين بانگ بر وى زد كه اين همه تعجيل چيست ؟ اگر هيچ كس نيايد من خود مىآيم ، قاصد بازگشته صورت حال با وليد تقرير كرد ، مروان ( لعنة اللّه عليه ) گفت اى وليد حسين غدر خواهد كرد و نخواهد آمد ، وليد گفت خاموش باش كه حسين غدّار نيست ، هر وعده كه كند به وفا مقرون گرداند .
كو ملكى بر صفت آدمى است * اوست كه سر تا قدمش مردمى است
تاج وفا بر سر او أفسر است * افسرش از فرق فلك برتر است
آوردهاند كه : « وليد مرد خداى ترس بود ، و حرمت أهل بيت رعايت مىنمود ، چون صفت وفادارى و پاكيزه روزگارى حسين بازگفت مروان خاموش شد ، امّا چون رسول وليد مراجعت نمود امام حسين متوجّه منزل خود شد ، و سى كس از غلامان و موالى خود مسلّح و مكمّل گردانيده ، فرمود : با من به دار الاماره آئيد ، و به در سراى وليد بنشينيد ، اگر آواز مرا بلند بشنويد بىتحاشى درآئيد و تا بر شما روشن نشود كه قصد قتل من دارند هيچكس را تعرّض مرسانيد ، پس آن حضرت عصاى رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) به دست گرفته روان شد ، و به خانهء وليد رسيد ، و وصيت گذشته با موالى خود مكرّر ساخته به درون خانه درآمد وليد را ديد با مروان نشسته ، چون امام به رسيد تعظيم كردند و حسين به جاى خود قرار گرفت ، و گفت : باعث بر طلب من چه بود ؟ ايشان صورت حال از وفات پدر و بيعت پسر به تمام در ميان آوردند ، امام حسين ( ع ) جواب داد كه مناسب نيست كه چون من كسى به پنهانى بيعت كند ، فردا كه اين خبر آشكارا گردد و عامّهء أهل اسلام مجتمع گردند هر چه مصلحت باشد به تقديم رسانيده آيد ، وليد گفت : يا ابا عبد اللّه سخن سنجيده گفتى ، به سعادت بازگرد ، و فردا تشريف حضور ارزانى دار ، مروان گفت اى امير ! دست از حسين بازمدار كه اگر او را بگذارى ديگر بر وى قادر نگردى ، او را حبس كن تا بيعت كند ، و اگر امتناع نمايد به فرماى تا سرش بردارند . امام