حديثى از جدّ بزرگوار خود ( صلى اللّه عليه و آله ) نقل مىكرد و مردم را بدان مشغول مىداشت و خود هم به مردم مشغول شده بود كه سعد موصلى آهسته دست در زير مصلاى آن جناب كرده نامه را بيرون آورد و بعد از مطالعه بر خود بلرزيد و از جاى برجسته ، دست و پاى امام حسن را ببوسيد و گفت : يا بن رسول اللّه مرا دستورى ده تا از اين ميزبان تو بپرسم كه صورت اين واقعه چگونه است ؟ امام حسن فرمود : كه من اين عمل نمىپسندم جهت آنكه سبب خجالت و انفعال وى مىشود ، و من نمىخواهم بعد از چندين خدمت كه از وى واقع شده ، شرمندگى از جهت من به او رسد .
سعد در اين باب مبالغه از حدّ گذرانيد و بىاجازت امام حسن او را طلبيد و گفت يا فلان ! سؤالى دارم مرا جواب ده گفت : بگوى تا چه مىپرسى ، سعد پرسيد كه حضرت رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) هرگز با تو جفا كرده است ؟ آن كس گفت : من به خدمت آن حضرت نرسيدهام و حاشا كه از وى به من جفا رسيده باشد . گفت امير المؤمنين على را ديدهاى از او چه رنج كشيدهاى و دربارهء تو از وى چه جور صادر شده ؟ گفت : مدتى ملازم وى بودم و هرگز غبار ملالى از او بر خاطر من ننشست . سعد گفت : پس چرا با فرزند مصطفى و جگرگوشهء مرتضى اين چنين عداوتها مىكنى ؟ و مانند اين قصدها مىانديشى ؟ اينك خط تو كه به شام نوشتهاى كه سه بار وى را زهر دادم و كارگر نيامد و اينك جواب خطّ تو و شيشهء زهر هلاهل كه فرستادهاند . آن شخص انكار كرد و گفت « عياذا باللّه » من از اين خبر ندارم ، فى الحال ملازمان سعد او را بگرفتند و مىزدند تا هلاك شد ، و امام حسن رنجور و نالان از موصل بيرون آمده به مدينه رفت و در آن وقت والى مدينه مروان بن حكم بود و او بسيار امام حسن را حرمت داشتى و به ظاهر دقيقهاى از دقايق خدمتكارى فرو نگذاشتى ، امّا ضمنا در مقام دفع وى بوده ، در هلاك آن حضرت مىكوشيد و تدبيرها مىانديشيد تا روزى كنيزكى روميّه كه او را ايسونيّه گفتندى ، و در مدينه دلّالى كردى و به همهء خانهها آمد و شد نمودى ، به منزل مروان درآمد . مروان وى را پرسيد كه اى ايسونيه به خانه حسن بن على آمد و شد مىكنى ، و با زن او جعده بنت اشعث ، آشنائى دارى ؟ گفت : آرى ، و اين جعده در مدينه به اسماء
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٣٠