موافقت كن ، اسماء خرماى به زهر ناآلوده مىخورد و امام ملاحظه نانموده از هر دو نوع تناول مىفرمود ، تا هفت خرماى زهرآلود نوش فرمود و دل مباركش به هم برآمده دست از آن باز كشيد و به خانهء برادر آمد و باز آن شب تا به روز فرياد مىكرد و چون روز روشن شد ديگر باره به سر روضهء مطهّره رفت .
پادشاها درگهت دار الشّفاى رحمتست * دردمندانيم و اينجا بهر درمان آمديم
ديگر بار به بركت روحانيّت جدّ بزرگوار خود « صلوات اللّه و سلامه عليه » شفا يافت و بازگشته به خانهء اسماء آمد و گفت : اى جعده از ديروز كه در خانهء تو آن رطب خوردهام در خود حالهاى عجيب مشاهده مىكنم ، اسماء به هم برآمد و گفت اى سيّد من سر طبق پوشيده بودم و با شما نيز در خوردن مشاركت مىنمودم ندانم تا حال چيست ، امام خشم آلوده برخاست و از آن خانه بيرون آمد و به لسان حال مىگفت :
بس ناخوش و تيره روزگارى دارم * بس درهم و بسته كار و بارى دارم
غرقه شدهام ميان گرداب بلا * با آنكه من از جهان كنارى دارم
پس برادران را طلبيد و گفت : اى عزيزان دو سالست تا من در اين شهرم يك روز تندرست نبودهام ، و حالا مىخواهم كه دو سه روزى به موصل روم و آب و هوا را تبديل كنم ، باشد كه صحّتى روى نمايد و چند وقتى دلم از كيد اعدا بازرسته بياسايد ، پس با ابن عباس « رضى اللّه عنه » و جمعى از خواص خدم خود روى به موصل نهاد ، اما چون اهل شام خبر وصول آن جناب به موصل شنيدند اولياء مبتهج و نازان ، و اعدا محزون و گدازان گشتند . آوردهاند كه : در دمشق نابينائى بود به غايت دشمن اهل بيت چون شنيد كه امام حسن به موصل آمده با خود گفت كه اين دشمن و دشمن زادهء من است ، و من جز به قتل وى راضى نيستم و كسى به من گمان فتنه نمىبرد هيچ به از آن نيست كه به موصل روم و با او طرح دوستى افكنم و در وقت فرصت كارى كه مقدور من باشد بكنم ، پس سنان عصائى كه داشت بفرمود تا به زهر آب دادند و برداشته روى به موصل نهاد و چون برسيد به مسجدى آمد كه امام حسن آنجا نماز مىگزارد ، و اظهار خلوص عقيدت كرده هر روز آمدى و در عقب امام حسن نماز گزاردى و حديث وى