تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
بدان پشته بردند ، هر چند چرغ « 1 » بر ايشان انداختند و سگان بر ايشان دوانيدند بازگشتند ، و نزديك آهوان نيامدند . هارون از آن صورت متعجّب شد به فرمود ، تا پيرى را از مردم آن نواحى حاضر كردند و از سر آن معنى پرسيدند ، پير گفت : از پدران به ما چنين رسيده است ، كه قبر امير المؤمنين على اينجاست . هارون ترك شكار كرده آن موضع را زيارت مىكرد و تا زنده بود هر سال به زيارت آن مقام لازم الاحترام مىآمد . القصّه ، چون شاهزادگان امير را به شب برداشته از كوفه بيرون بردند و در موضعى كه وصيّت فرموده بود دفن كرده بازگشتند ، جمعى از محبّان و مواليان كه خبر يافته از عقب مىرفتند ، چون ديدند كه حسن و حسين مىآيند سرها برهنه كرده در پاى ايشان افتادند و مىگفتند : اى مخدوم‌زادگان امير المؤمنين را چه كرديد ؟ و امام المتّقين را كجا گذاشتيد ؟ صاحب ذو الفقار كو شاه دلدل سوار كو ؟ ؟ .
شهريست پر ز حسرت و غم شهريار كو ؟ * كاريست بس خراب خداوند كار كو ؟
هفت اختر و چهار گهر در مصيبتند * وا حسرتا خلاصهء هشت و چهار كو ؟
او روزگار دولت و روز اميد بود * آن روز خوش كجا شد و آن روزگار كو ؟
پس آن جماعت تأسّف بسيارى خوردند ، و هر چند در آن صحرا بگشتند و از تربت آن حضرت نشان نيافتند . راوى گويد : كه در آن وقت كه حسن و حسين از دفن پدر بزرگوار بازگرديدند ، به در شهر كوفه رسيدند از ميان ويرانه‌ها ، نالهء زارى شنيدند و بر اثر آن ناله رفته غريبى ضعيف ، و بيمارى نحيف ، ديدند در آن ويرانه تنها بر خاك افتاده و خشتى زير سر نهاده مىناليد و مىزاريد و اشك حسرت و اندوه از ديده مىباريد . گفتند : چه كسى كه چنين زار مىنالى ؟ گفت : مردى غريبم و مهجور و عاجز و حزين و رنجور به هر كارى درمانده و از همه كس بازمانده نه مادر دارم ، نه پدر نه خويش نه برادر نه مونسى و نه دلبندى نه زنى ، نه غمخوارى ، نه پيوندى ، گفتند : پس تيمارى تو كه مىكند ؟ گفت : يك سال است كه من در اين شهرم . هر روز مردى بيامدى و بر بالين من به نشستى ، چون پدر مشفق مرا تيمار داشتى و چون برادر مهربان غمخوارى كردى ، گفتند : نام
هامش
( 1 ) - چرغ : يعنى باز از مرغان شكارى است و معرّب آن صقر است .