روضهاش دفن كردند .
و أشهر روايات آنست كه سنّ شريف امير در آن وقت به شصت رسيده بود ، و از اين زياد و كم نيز گفتهاند . امّا روز ديگر حضرت امام حسن عليه السلام در مسجد كوفه به منبر برآمد و خطبهاى بليغ ادا نمود و گفت : اى مردمان هر كه مرا داند ، داند و هر كه نداند ، بداند كه « انا ابن البشير النذير » منم پسر پيغمبر بشارت دهنده و بيمكننده ، يعنى حضرت محمد مصطفى ( صلى اللّه عليه و آله ) و من فرزند على مرتضىام و مادرم فاطمه زهرا است ، جدّم شما را به راه راست دعوت مىكرد . پدرم شما را به دين خدا مىخواند .
و من نيز شما را به همان مىخوانم . پس عبد اللّه بن عبّاس ( رضى اللّه عنه ) برخاست و گفت :
اى مردمان اين مرد پسر پيغمبر شما و فرزند امام و راهبر شماست ، با وى بيعت كنيد و به امامت وى اقرار دهيد و عهد كنيد كه از وى برنگرديد . مردمان همه گفتند « سمعنا و أطعنا » شنوديم و فرمان مىبريم پس دست بدادند و بر حضرت امام حسن ( عليه السلام ) بيعت كردند . آنگاه فرستادند تا ابن ملجم را از زندان بياوردند و در پيش منبرش بداشتند ، آنگه فرمود : كه اى بدبختترين امّت ، اين چه بود كه كردى و رخنه در دين افكندى ؟
ابن ملجم سر برآورد ، كه اى حسن - ( رفتنى رفت و بودنى هم بود ) - آه و ناله كنون ندارد سود - مرا مكش تا حاكم شام را كه دشمن پدر تو بوده و حالا دشمن تست بكشم ، امام حسن او را به سخن نگذاشت و شمشير بكشيد و نوك شمشير به سينهء وى فرو برد و فرا پيش خودش كشيد و ضربتى بر گردن وى زد كه سرش ده قدم دور افتاد . پس مردمان وى را از مسجد بيرون برده در ميان بوريا پيچيدند و آتش در وى زدند تا به سوخت .
شاهزادگان به تعزيت مشغول گشتند و مردمان مىآمدند و اهل بيت را تعزيت مىگفتند .
زين مصيبت جاى آن دارد كه چشم آفتاب * دامن گردون ز اشك گرم آلايد به خون
ليك با حكم قضا ، جان را چو مىافتد رجوع * مرجع دل نيست جز إنّا اليه راجعون