تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
آن كس مىدانى ؟ گفت : نمىدانم . گفتند : هيچ بار از وى نپرسيدى ؟ گفت : آرى پرسيدم جواب گفت تو را با نام من چه كارست ؟ من تعهّد حال تو از بهر خدا مىكنم نه از بهر شهرت و ريا . گفتند : اى پير رنگ و روى و هيأت او چگونه بود ؟ گفت : من نابيناام از آن نشان نتوانم داد امّا سه روز است كه نزد من نيامده و تعهّد حال من نكرده ، ندانم تا وى را چه افتاده ؟ گفتند : اى پير هيچ نشانى از گفتار و كردار او مىدانى ؟ گفت : نشانى او آنست كه پيوسته تهليل و تسبيح كردى ، و چون آواز تسبيح برداشتى گوئيا درهاى آسمان به گشادندى و صداى تسبيح و تهليل ملايك به گوش من آمدى ، بلكه از در و ديوار و سنگ و كلوخ نداى تسبح و تهليل مىشنيدم ، و چون نزديك من نشستى گفتى « مسكين جالس مسكينا » درويشى است كه با درويشى همنشينى مىكند « غريب جالس غريبا » غربيست كه با غريبى مجالست مىكند . شاهزادگان درهم نگريستند و زار بگريستند و گفتند اين نشانهء باباى ما علىّ بن أبي طالب است . پير گفت : آن حضرت را چه شد كه درين سه روز پيدا نيست ؟ گفتند : اى پير ، بدبختى او را ضربت زد ، و او از دار غرور به سراى سرور ، انتقال فرمود . و ما حالا از دفن وى مىآئيم ، پير بعد از استماع اين واقعه به خروشيد و خود را بر زمين مىزد و مىگفت مرا چه محلّ ، آنكه امير المؤمنين على تعهّد حال من كند . حسن و حسين آن پير غريب را تسلّى مىدادند و او اضطراب بسيار مىكرد و مىگفت .
نمىدانم چه كار افتاد ما را * كه آن دلدار ما را زار بگذاشت
درين ويرانه اين پير حزين را * غريب و عاجز و بىيار بگذاشت
پس گفت اى مخدوم‌زادگان ، به حقّ جدّ بزرگوار شما ( صلى اللّه عليه و آله ) و به روح مقدس پدر عالىمقدار شما ، سوگند كه مرا به سر قبر شريف او بريد ، تا زيارت وى كنم ، حسن برخاست و دست راست آن پير بگرفت و حسين دست چپ و او را بياوردند تا به سر روضهء مقدّس امير ، آن پير بر روى قبر درافتاد . و زارى بسيار كرد و گفت الهى به حق صاحب اين روضه كه جانم بستان كه من طاقت فراق وى نيارم . دعاى پير موافق حكم قضا افتاده فى الحال بر سر روضهء امير النحل جان شيرين بداد .
ذرّه‌اى بود به خورشيد رسيد * قطره‌اى بود به دريا پيوست
حسن و حسين بسيار بر وى گريستند و به تجهيز او قيام نموده در حوالى آن