شوى ؟ امّا مخبر صادق مرا خبر داده است و مىدانم كه قول او راست و سخن او حقّ است .
و قولى آن است كه ابن ملجم از خوارج بوده ، و به وقت توجّه آن قوم به نهروان آمده ، و مجال بيرون رفتن نيافته ، و در لشكر امير بمانده ، و بر هر تقدير ، چون حضرت امير از حرب خوارج فارغ شده متوجّه كوفه گشت ، ابن ملجم اجازت طلبيد كه از پيش برود ، و مژدهء فتح و نصرت أمير به اهل كوفه رساند . امّا چون به كوفه رسيد گرد بازار و محلّات مىگشت ، و به آواز بلند خبر فتح أمير با مردم كوفه مىگفت ، و مضمون اين كلام به مسامع خاصّ و عام مىرسانيد .
خورشيد ظفر از أفق فتح برآمد * وز پرتو وى نوبت ظلمت بسر آمد
ناگاه در محلّهاى بدر سرائى رسيد ، و آواز دف و نى شنيد كه از خانه بيرون مىآيد ، بر در آن خانه بايستاد ، و با خود گفت : ساكنان اين خانه را از اين منكر نهى كنم ، و به عذاب الهى و عقوبت پادشاهى تخويف نمايم ، پس نعره زد ، و أهل آن خانه را از غنا و سرود منع كرد . عجب حالتى كه اوّل كارش نهى بود از زمر و آخر عملش شرب بود از خمر ، و به سبب آن اختيار كرد صعبترين كارى و زشتترين أمرى ، و منشور أحوال خود به توقيع شقاوت أبدى و خسران سرمدى موشّح گردانيد .
ز نفس نابكار و طبع منحوس * به زندان شقاوت ماند محبوس
القصّه ، جمعى عورات ديد كه از آن خانه بيرون آمدند با جامههاى ملوّن ، و پيرايههاى گوناگون ، و در ميان ايشان زنى بود بسيار جميله ، نام او قطامه . و در عرب به حسن و جمال او مثال زدندى ، چون چشم ابن ملجم بر آن زن افتاد شعلهء عشق او در كانون سينهء پركينهاش برافروخت ، و خرمن صبرش به شرارهء برق محبّت او بسوخت .
لشكر كشيد عشق و دلم ترك جان گرفت * صبر گريز پاى سر اندر جهان گرفت
آخر بدست وقاحت ، پردهء حيا را از پيش برداشته نزد قطامه آمد ، و گفت : اى دلارام نازنين ، از كدام قوم و قبيلهاى ؟ جواب داد : كه از تيم الرّباب ، و آن قبيلهء خوارج بودند ، و حضرت أمير در نهروان جمعى از ايشان را به قتل رسانيده بود ، و پدر و برادر قطامه و دوازده تن از خويشان او از جمله آن قتلى بودند . القصّه ، ابن ملجم گفت : ايم أنت أم ذات بعل ؟ يعنى تو بيوهاى يا شوهر دارى ؟ گفت : شوهر ندارم ، گفت : رغبت مىكنى به