شوهرى كه تو را هيچكس بدان ملامت نكند و از فتنهء او ايمن باشى ؟ قطامه گفت : ديرگاهست كه به چنين شوهرى محتاجم ، و نمىيابم ، ابن ملجم گفت اكنون يافتى اجابت كن ، از آنجا كه نسبت جنسيّت بود ، دل قطامه به جانب وى ميل نمود .
ذرّه ذرّه كاندر اين ارض و سماست * جنس خود را همچو كاه و كهرباست
گفت همراه من بيا تا با اولياى خود مشورت كنم ، آن ملعون با آن ملعونه به رفت تا به در سراى وى رسيد ، قطامه به منزل خود درآمد ، و فرمود : تا در سراى فرو بستند ، و جامههائى به تكلّف در پوشيد ، و پيرايهها بر خود بست .
تو بىپيرايه دلها مىربودى از كسان و اين دم * كه اين پيرايه بستى قصد جان بىدلان دارى
پس جلوهكنان به بالاى غرفه برآمد ، و به كرشمه حسن و جمال و شيوه غنج و دلال ابن ملجم را به يكبارگى گرفتار خود گردانيد ، و چون ديد كه تير عشق بر نشانه آمد آغاز ناز كرد ، و گفت : اولياى من رغبت نمىكنند كه در عقد و نكاح تو درآيم إلّا به مهر گران ، و مشكل كه تو عهده آن بيرون توانى آمدن ، ابن ملجم گفت تعيين مهر نماى ، تا در آن باب تأمّلى كنم ، قطامه گفت : كه مهر من سه چيز است : يكى آنكه سه هزار درهم نقد أدا كنى ، دوم كنيزك جميله مغنّيه بياورى ، سوم قتل على بن ابى طالب اختيار نمائى ، پسر ملجم گفت : قضيّه درهم و كنيزك را قبول دارم ، امّا كشتن على كاريست به غايت صعب ، و يحك اى قطامه ! كه قادر تواند بود بر كشتن على ؟ كه شهسوار مشرق و مغرب و شكننده گردنكشان و پردلان عرب است .
چو او بر كشد ذو الفقار از غلاف * ز هيبت فتد لرزه بر كوه قاف
چو در دست او نيزه گردان شود * بلاى دليران و گردان شود
قطامه گفت : من مال و كنيزك نيز به تو مىبخشم ، امّا از سر قتل على در نمىگذرم ، و تا كينهء پدر و برادر از او نخواهم آرام ندارم ، اين زمان كابين من كشتن على است ، اگر وصال من مىخواهى اين كار را قبول كن و گرنه پندار كه هرگزم نديدى . ابن ملجم كه اين سخن بشنود ، آتش نفاق او شعله كشيد ، و ديگ حميّت جاهليّتش به جوش آمد ، و گفت : و اللّه كه سخن على راست است و آنچه مرا مىگفت اينك أثر آن پديد آمد ، و گوئيا كه من بدين شهر نيامدم الّا به كشتن على ، پس گفت : اى قطامه برين عزيمت