تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
بايستادم و كمر به قتل او بربستم ، و اگر به يك ضربت كه به او زنم از من راضى شوى زود اين مهمّ را كفايت كنم ، قطامه گفت : روا باشد ، و من نيز جماعتى را طلب كنم كه در اين كار تو را يار و مدد كار باشند ، و من بدين مقدار راضى شدم ، اكنون شمشير خود بدين سخن نزديك من بنه ، تا از سر شرط در نگذرى ، و زود بازآئى ، ابن ملجم شمشير خود را به دو داد ، و روى به خدمت امير نهاد ، و در آن محل أهل كوفه به استقبال رفته بودند ، و حضرت أمير به كوفه درآمده بود ، مردمان تهنيت مىگفتند و مبارك باد مىكردند .
للّه الحمد كه مقصود ز در بازآمد * مردم چشم جهان بين ز سفر بازآمد
للّه الحمد كه از وصل مسيحا نفسى * به تن خسته دلان جان دگر بازآمد
امير المؤمنين مىراند ، تا به در مسجد كوفه رسيد عنان مركب باز كشيد و پاى از ركاب بيرون كرده پياده شد و قدم مبارك در مسجد نهاد ، و دو ركعت نماز تحيّت مسجد أدا فرمود ، و فرزندان أمير و محبّان و أشراف و اعيان كوفه همه آنجا حاضر بودند ، مرتضى على ( عليه السلام ) به بالاى منبر برآمد ، و خطبه‌اى مشتمل بر حمد الهى و نعت حضرت رسالت پناهى خواند ، و مردمان را از عقوبت ربّانى به ترسانيد ، و به مثوبت جاودانى اميدوار گردانيد ، پس بر جانب راست منبر نگاه كرد امام حسن را ديد نشسته ، گفت : « يا بنى كم مضى من شهرنا هذا » از اين ماه ما چند روز گذشته است ؟ و آن ماه مبارك رمضان بود ، شاهزاده فرمود : كه سيزده روز يا امير المؤمنين ، پس به جانب چپ منبر نگريست حسين حاضر بود ، فرمود : « يا بنىّ كم بقى من شهرنا هذا ؟ » از اين ماه چند روز مانده است ؟ گفت : هفده روز يا امير المؤمنين ، پس على دست به محاسن مبارك خود فرود آورد ، و گفت : در اين ماه محاسن مرا از خون سر من خضاب كند بدبخت‌ترين اين امّت ، و بيتى چند أدا فرمود ، كه مضمونش اين است : قتل من مىخواهد نامرادى از قبيلهء مراد ، و من به وى نيكوئى خواهم كرد . آورده‌اند : كه چون اين سخن به سمع ابن ملجم رسيد هيبتى عظيم به وى غلبه كرد بيامد و در پيش امير بايستاد ، و گفت : پناه مىبرم به خداى يا امير المؤمنين ! از آنچه بر من گمان مىبرى ، و از تو درخواست مىكنم كه بفرمائى تا دستهاى مرا قطع كنند يا مرا به
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 209 | ملا حسين كاشفى سبزوارى