تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
و در سايهء آن بنشستم ، ناگاه مرتضى على بدانجا رسيد و پرسيد كه هيچ آب همراه دارى ؟ مطهره‌اى كه داشتم پيش بردم بستد و چندان دور رفت كه از نظر من پنهان شد بعد از آن بيامد و وضو ساخت و در سايهء سپر ، بنشست ، ناگاه ديدم كه سوارى از حال وى مىپرسد گفتم : يا امير المؤمنين اين سوار تو را چه مىگويد ؟ گفت : وى را بخوان ، به خواندم آمد و گفت يا أمير المؤمنين مخالفان از نهروان گذشتند و آب را ببريدند ، أمير فرمود كلّا كه ايشان گذشته باشند ! باز آن سوار گفت و اللّه كه ايشان گذشتند امير گفت كلّا ايشان نگذشته‌اند در اين سخن بودند كه ديگرى آمد كه مخالفان گذشتند حضرت امير گفت نگذشتند آن شخص گفت و اللّه نيامدم تا نديدم رايات ايشان را بدان جانب آب ، امير فرمود كه : و اللّه ايشان نگذشته‌اند و چون گذرند كه محلّ افتادن و جاى ريختن خون ايشان آنجاست ، بعد از آن برخاست و من نيز برخاستم و با خود گفتم : الحمد للّه كه ميزانى به دست من افتاد كه حال اين مرد را بشناسم كه او مدعىّ است دلير و هر گونه سخن مىگويد يا او را بيّنه هست از خداى تعالى در كار خود يا از رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) خبرى شنوده است ، پس گفتم بار خدايا ! با تو عهد كردم كه اگر ببينم كه مخالفان از نهروان گذشته‌اند اوّل كسى كه با اين مرد محاربه كند من باشم و اگر نگذشته باشند همچنان بر محاربه و قتال أهل خلاف ثبات ورزم . چون از صفوف بگذشتيم ديديم كه رايات ايشان همچنان به حال خود ايستاده است و يك كس از آب نگذشته است ، ناگاه أمير پس پشت مرا بگرفت ، و بجنبانيد و گفت اى جندب ، حقيقت كار بر تو روشن شد ؟ گفتم بلى يا امير المؤمنين ، فرمود : كه به كار مشغول باش يك تن از ايشان بكشتم و ديگرى را هم كشتم و با ديگرى در آويختم من وى را زخمى زدم و او مرا زخمى زد هر دو بيفتاديم اصحاب من مرا برداشتند و ببردند و با خويش نيامدم جز آن وقت كه محاربه به آخر رسيده بود . راوى گويد كه چون سپاه شاه مردان كه بوقت طعن و ضرب در سربازى روى از شمشير آبدار نتافتندى و به هنگام قتال و حرب از روى ارادت به ميدان محاربه و معركه مجادله شتافتندى .
همه چو گوهر شمشير غرق در آهن * دلير و صفدر و رزم‌آزماى و مردافكن
با لشكر أبتر خوارج كه از راه ضلالت ، خويش را در باديهء طغيان و هاويهء عصيان