تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
و هم در شواهد نقل فرموده كه أسماء بنت عميس از فاطمه روايت كند كه گفت : در شبى كه على با من زفاف كرد از وى به ترسيدم زيرا كه شنيدم كه زمين با وى سخن مىگفت . بامدادان با حضرت رسول حكايت كردم آن حضرت سجده‌اى دراز كرد پس سر برآورد و گفت : بشارت باد تو را ! اى فاطمه به پاكيزگى نسل ، به درستى كه خداى تعالى فضيلت نهاد شوهر تو را بر ساير خلايق ، و زمين را فرمود كه با وى بگويد أخبار خود را و آنچه بر روى زمين خواهد گذشت از مشرق تا مغرب . و هم در آن كتاب مذكور است كه در وقت توجّه به صفّين أصحاب وى به آب محتاج شدند و هر چند از چپ و راست شتافتند آب نيافتند ، و حضرت امير ايشان را اندكى از جادّه بگردانيد ديرى ظاهر شد در ميان بيابان ، جمعى رفتند و از ساكنان دير سؤال آب كردند ، گفتند : از اينجا تا آب دو فرسنگ است اصحاب گفتند : يا امير المؤمنين اجازه ده تا بدانجا رويم ، شايد پيش از آنكه هيچ قوت نماند به آب رسيم . امير فرمود : كه حاجت به آن نيست و عنان بغله خود را به جانب قبله تافت و به جائى إشارت كرد كه به كاويد چون مقدارى خاك برداشتند سنگى بزرگ پيدا آمد ، كه هيچ آلتى بدان كار نمىكرد أمير فرمود كه اين سنگ بر بالاى آب است ، جهد كنيد و آن را بر كنيد ، هر چند أصحاب مجتمع شدند و جهد كردند نتوانستند كه آن را از جاى به جنبانند ، چون حضرت امير آن را بديد از مركب فرود آمد و آستين از ساعد باز نور ديد و انگشتان مبارك به زير آن سنگ درآورد ، و زور كرده آن سنگ را از بالاى چشمه دور انداخت آبى ظاهر شد به غايت صافى و شيرينى و خنك كه در آن سفر بهتر از آن آب نخورده بودند ، همهء اصحاب آب خوردند و آن مقدار كه خواستند برداشتند پس حضرت أمير آن سنگ را برداشت و به بالاى چشمه نهاد و فرمود كه آن را به خاك انباشتند ، چون راهب دير آن حال را مشاهده كرد از دير فرود آمد و پيش حضرت أمير بايستاد و پرسيد كه تو پيغمبر مرسلى ؟ فرمود كه نى ، پس گفت تو فرشتهء مقرّبى ؟ گفت نى ، گفت پس تو چه كسى ؟ فرمود : كه من وصىّ پيغمبر مرسلم ، محمّد بن عبد اللّه خاتم النّبيين ( صلوات اللّه و سلامه عليه ) . راهب گفت دست بيار كه مسلمان شوم ، مرتضى على دست به وى داد ، پير ديرانى گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و أشهد