تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١

( شهادت : )

و حال شهادت آن حضرت بر آن وجه بود كه چون بر سرير خلافت متمكّن شد و واقعهء جمل و صفّين كه تفاصيل آن در متون تواريخ رقم ثبت ، يافته واقع گشت . و قصّه حكمين وجود گرفت و چهار هزار كس از عبّاد و زهّاد كوفه از لشكر امير المؤمنين على عليه السلام بيرون رفتند و گفتند « لا حكم الّا » و هشت هزار كس ديگر بديشان پيوستند و منزل ساخته « ابن كوّا » را بر خود امير ساختند و اين طايفه را خوارج مىگويند ، به سبب آنكه بر امام وقت بيرون آمدند ، مرتضى على ( عليه السلام ) ابن عبّاس را نزد ايشان فرستاد تا ايشان را نصيحت نموده بازآرد ، به هيچ وجه سخن او را قبول نكردند و گفتند على به حكمين راضى شد ما از او برگشتيم ، ابن عباس بازآمد و حضرت مرتضى على خود سوار شده نزد ايشان رفت و با ايشان آغاز سخن فرمود عمرو بن يربوع و حرقوص بن زهير گفتند يا على گناه بزرگ كرده‌اى توبه كن و سپاهى ترتيب ده تا به حرب شاميان رويم ، أمير گفت : من به حكمين راضى نبودم شما مبالغه كرديد كه ترك حرب كن و اكنون خود آمده‌ايد و اعتراض مىكنيد ؟ يكى از خوارج گفت : ما با تو حرب خواهيم كرد ، على گفت تا با من حرب نكنيد با شما حرب نخواهم كرد . القصّه ايشان به هر شهرى فرستادند و مدد طلب كردند و نهروان را موعد ساختند ، و أمير خبر ايشان مىشنيد و التفات نمىفرمود و لشكرى ترتيب مىنمود كه به شام رود و به آخر خبر رسيد كه خوارج فساد مىكنند و به قتل و غارت مسلمانان ، اقدام مىنمايند و مىگويند كه چون على به شام رود ما برويم و كوفه را غارت كنيم ، سپاه امير گفتند : يا امير المؤمنين ! ما را نخست كار خوارج به بايد ساخت كه اگر متوجه شام شويم مبادا كه ايشان خانمان ما را غارت كنند و زن و فرزند ما را به أسيرى ببرند ، مرتضى على لشكر ظفر پيكر به جانب ايشان كشيد ، و ديگر باره عبد اللّه بن عبّاس را نزد ايشان فرستاد و مهمّ به جائى رسيد كه أمير خود به نزد ايشان رفت و ايشان را پند داد و از عذاب خداى ، تخويف نمود و هشت هزار كس روى به أمير آورده و « التّوبة ، التّوبة » مىگفتند و به زارى و نياز مىگريستند تا به لشكر اسلام پيوستند و ( ابن كوّا ) كه أمير