تا گوش بريده . اعرابى را گفت : چند روز است كه وى را كشتهاند ؟ گفت : چهل و يك روز است كه وى را كشتهاند . فرمود : طلب خون وى كه مىكند ؟ گفت : پنجاه تن از قومش قصد يكديگر مىكنند در طلب خونش . امير فرمود : عمش وى را كشته . زيرا كه دخترى به وى داده بود . وى دختر عم را رها كرده بود و زن ديگر خواست .
اعرابى گفت : ما بدين سخن راضى نشويم بلكه چنان خواهيم كه او را زنده گردانى تا به نزديك اهل خود گواهى دهد كه تا تيغ فتنه از ميان برخيزد . پس امير برخاست و خداى را حمد و ثنا گفت . و بر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - درود فرستاد .
آنگه گفت : اى اهل كوفه ؛ بدانيد كه [ بنى اسرائيل پارهء بقره بر كشته زدند بعد از هفت روز زنده شد . ] « 1 » بقرهء بنى اسرائيل نزديك خداى بزرگتر نيست از على بن ابى طالب كه برادر رسول خداست ، كه پارهاى از آن بر كشته زدند كه [ 47 - رو ] هفت روز « 2 » بر آمده بود ، زنده شد و من بعضى از خود بدين مرده مىزنم كه بعضى از من نزديك خداى بهتر است ، از بقره . آنگه پاى راست بر او زد و گفت : برخيز به فرمان خداى يا مدرك بن حنظلة بن عسفان كه خداى تو را زنده گردانيد . غلام برخاست و گفت :
لبّيك لبّيك يا حجة اللّه فى الانام المنفرد بالفضل و الانعام . امير المؤمنين فرمود :
كشندهء تو كيست ؟ گفت : عمم حريث بن عثمان . فرمود : برو به نزديك اهل خود و خبر ده ايشان را . گفت : يا امير ؛ مرا در آن قوم هيچ حاجت نيست ، مىترسم كه ديگر بارهام بكشند و تو حاضر نباشى كه مرا زنده كنى . اعرابى را فرمود : تو برو . گفت : يا امير ؛ من نيز مىخواهم با تو باشم . خداى تعالى لعنت كناد آن را كه حق ، روى به وى كند و وى ميان حق ، پرده فرو گذارد . پس ايشان هر دو به خدمت امير مىبودند تا كه به صفين شهيد شدند . پس اهل كوفه با منزل خود شدند و هر كس در حقّ على - عليه السّلام - سخنان مختلف مىگفتند .
معجزهء ديگر : روايت كرد محمّد بن عبّاد البصرى كه در همسايگى « 3 » من مردى صالح بود . شبى به خواب ديد كه قيامت برخاسته است و حضرت رسول را
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . م : سال .
( 3 ) . م : آشنايى .