- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ديد بر لب حوض كوثر و امام حسن و حسين نزديك وى و يك كاسه در دست داشتند و امّت را آب مىدادند ، گفت : [ 47 - پ ] من نزديك امام حسن شدم و آب خواستم ، نداد . نزديك رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شدم و گفتم : يا رسول اللّه ؛ حسن و حسين را بفرماى تا مرا آب دهند . فرمود :
آبش مدهيد . گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد ؛ من ايمان آوردهام به خداى و به تو و خلاف نكردهام ، چرا مرا آب نمىدهيد ؟ فرمود : زيرا كه در جوار تو مردى است كه على را ناسزا مىگويد و تو وى را منع نمىكنى . گفتم : يا رسول اللّه ؛ ترسيدم و نتوانستم . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كاردى به من داد و فرمود : برو و آن ملعون را بكش . من در خواب مىبينم كه برفتم و آن ملعون را سر بريدم . پس رسول فرمود : يا حسين ؛ وى را آب ده . حسين مرا آب داد . ندانم كه آشاميدم يا نه و از خواب بيدار شدم . سخت ترسان و هراسان و در نماز ايستادم و مىگريستم تا كه صبح برآمد . فرياد از خانهء آن ملعون شنيدم كه مىگفتند : فلان را در بستر سر بريدهاند و سرهنگان و عوانان ، همسايگان را بىگناه مىگرفتند . سبحان اللّه ؛ اين چيزى است كه من در خواب ديدم و حق تعالى آن را محقّق گردانيد . پس به نزديك امير شهر شدم و گفتم : اين كار من كردهام و قوم بىگناهند . گفت : ويحك ! چه مىگويى ؟ گفتم : اى امير ؛ من چنين به خواب ديدم و حق تعالى آن را محقّق گردانيد .
پس اينها را چه گناه باشد ؟ امير گفت : برو كه خداى [ 48 - رو ] تو را جزاى خير دهاد .
تو بىگناهى و قوم بىگناهند .
معجزهء ديگر : روايت است از محمّد بن عمر الواقدى كه هارون الرشيد هر روز در غرفه بنشستى و از براى علما حديث راندى . روزى نشسته بود و شافعى حاضر بود [ و او چون هاشمى بود ، در بر وى نشستى ] « 1 » و محمّد بن اسحاق و محمّد بن يوسف حاضر بودند . واقدى گفت : در آخر مردمان در شدم . رشيد گفت : چرا دير آمدى ؟
گفتم : تأخير از تقصير و ضايع گذاشتن حق نبود ليكن مرا شغلى مانع است . پس مرا
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .