عقابين « 1 » حاضر كردند و جلّاد را فرمودم تا صد تازيانه بر وى زدند و وى فرياد بر كشيد . پس فرمودم تا وى را در خانه كردند و در را قفل زدند و آن شب در آن خانه بود و من در تفكّر بودم تا وى را چگونه كشم و چه نوعش عذاب كنم . در آخر شب در خواب شدم ، به خواب چنان ديدم كه درى از آسمان گشاده شد و رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرود آمد و پنج حلّه پوشيده و على فرود آمد سه حلّه پوشيده ، حسن فرود آمد ، دو حلّه پوشيده و حسين فرود آمد ، دو حلّه پوشيده ، پس جبرئيل فرود آمد يك حلّه پوشيده . كاسهاى در دست جبرئيل بود ، درو آبى صافىترين آبها ، پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كاسه از وى بستد و به آواز بلند ندا در داد كه اى شيعهء آل محمّد ؛ وى را اجابت كردند از خدم و غلامان و اهل سراى من چهل كس كه من ايشان را مىشناسم و در سراى من زيادت از پنج هزار آدمى بود ، ايشان را آب داد . آنگه فرمود : آن دمشقى كجاست ؟ پس در باز كردند و وى را بيرون آوردند . چون على وى را بديد ، گريبان وى گرفت و گفت : يا رسول اللّه ؛ او بر من ظلم مىكند و بىموجبى مرا دشنام مىدهد .
رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود : يا ابا الحسن ؛ [ 49 - پ ] وى را رها كن . آنگه رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بندى از دست او بگشاد و گفت :
تويى كه على بن ابى طالب را دشنام مىدهى ؟ گفت : آرى . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود : خدايا ؛ وى را مسخ كن و كموكاستش كن و كينه از وى بستان .
پس آن ملعون سگى شد . وى را در آن خانه كردند و رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و آنان كه با وى بودند ، به آسمان شدند و من ترسان و هراسان از خواب در آمدم . غلام را بخواندم و فرمودم تا وى را حاضر كردند . همچنان سگى بود . گفتم :
چگونه ديدى عقوبت خداى را ؟ وى به سر اشارت كرد چنان كه كسى عذرى خواهد . پس بفرمودم تا در آن خانه كردند و اينك در خانه است . پس وى را بيرون آوردند . غلام گوش وى گرفته بود و وى را مىآورد . هر دو گوشش ، گوش آدمى بود و او در صورت سگى بود . پس در پيش ما بايستاد و زبان مىخاييد « 2 » و لب
هامش
( 1 ) . آلتى كه مجرم را بر آن مىبستند و تازيانه مىزدند .
( 2 ) . مىجويد .