باز [ 44 - پ ] گردانيدهاند تا به آنجا آمد كه وقت نماز ديگر باشد . آنگه امير نماز ديگر را بگزارد و ما را امامت كرد . آنگه آفتاب فرو شد و ستارگان بر آمدند . آنگه نماز شام بگزارد و به من نگريست و فرمود : اى جويره ؛ اگر شير را سحر كردم آفتاب را نيز سحر كردم ؟ اگر نه آن بودى كه كراهت مىدارم كه جماعتى در حقّ ما آن گويند كه در حقّ برادرم عيسى بن مريم گفتند ، شما را خبر دادمى از آنچه مىخوريد و مىآشاميد و در خانه ذخيره مىنهيد و زنانى را از خانههاى مردان بيرون آوردمى كه از ايشان فرزند دارند و ايشان را با شوهران رد كردمى به علمى كه رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در من آموخته است . گفتم : يا مولاى ؛ من بر دست تو توبه كردم كه هرگز ديگر در تو شك نيارم .
معجزهء ديگر : روايت كرد خواجه ابو جعفر قمّى - رحمة اللّه عليه - از حبيب بن الجهم كه گفت : با على - عليه السّلام - به صفين مىشدم . وى به دهى فرود آمد كه آن را صندوداء « 1 » گويند . آنگه بفرمود تا از آنجا بار برداشتيم و برفتيم . ما را در صحراى خالى فرود آورد . مالك اشتر پيش رفت و گفت : يا امير المؤمنين ؛ اينجا نزول مىفرمايى ، هيچ آبى نيست . فرمود : اى مالك ؛ بدرستى كه خداى تعالى ما را اينجا آبى دهد خوشتر از شهد ، نرمتر از مسكه « 2 » و صافىتر از ياقوت . ناگاه از دور ديرى مىنمود جماعتى [ 45 - رو ] به نزديك دير رفتند و راهب را آواز دادند كه اينجا آب هست ؟ گفت : از اينجا تا آب دو فرسنگ است . پس امير گامى چند برفت و فرمود : اينجا زمين را بكنيد ، بكندند . سنگى عظيم پديد آمد حلقهاى در آنجا همچو سيم مىدرخشيد . فرمود : اين سنگ را بكنيد . صد مرد جهد كردند ، آن سنگ از جاى نتوانستند گردانيد . امير فرمود : دور شويد و دعايى بگفت و دست بزد و آن سنگ را از جاى بركشيد و به دور انداخت . آبى از زير سنگ بيرون آمد چنان كه وى گفته بود . پس لشكر را فرمود كه آب برداريد . چنان كردند . پس سنگ را به جاى خود نهاد و بفرمود تا آن را مدروس « 3 » كردند و راهب از بالاى دير مىديد ، فرياد برآورد كه
هامش
( 1 ) . م : صندود . معجم البلدان ، ج 3 ، ص 425 .
( 2 ) . كرهء چربى كه از دوغ يا شير مىگيرند .
( 3 ) . بىنشان ، ناپديد .