[ 42 - رو ] مردى پيش وى آمد و گفت : يا امير ؛ بدرستى كه من و اولاد من و عيال همه از گرسنگى هلاك شديم . فرمود : چرا ؟ گفت : ضيعتى دارم كه قوت من و عيال هر سال از آنجا بودى و اكنون سه سال است تا شيرى در آنجا آمده است و هر برزگرى كه در آنجا مىشود وى را مىكشد و مىخورد . مردمان از او مىترسند و هيچ برزگرى در آنجا مقام نمىكند و زرع نمىكنند و عيالان از گرسنگى هلاك شوند .
امير فرمود كه اى عمّار ؛ آن شير در كدام صحراست ؟ گفت : بدين موضع ، اندك مسافتى است . امير المؤمنين ، عمّار را فرمود كه با اين مرد برو چون شير را به تو بنمايد ، انگشترى من به وى نماى و بگو كه حيدر مىگويد كه درين صحرا مقام مساز . عمّار گفت : من متحيّر بماندم و از آن شير مىترسيدم . زيرا كه صفت كرده بودند كه شيرى عظيم است و از ملامت امير المؤمنين مىترسيدم كه اگر نروم [ از من برنجد و مخالفت او نمىتوانستم كرد . پس بر نامرادى برفتم ] « 1 » و آن مرد با من بود .
چون بدان موضع رسيدم ، مرد گفت : شير در پس اين تلّ است و من از اينجا پيشتر نيايم و كوشكى خراب بود . مرد بدان كوشك شد و مرا گفت : تو برو و چنان كه امير المؤمنين تو را فرموده است بكن . عمّار گفت : من ترسان مىشدم . چون [ 42 - پ ] بر آن پشته رسيدم ، شيرى بديدم ، فرو خفته مثل گاو ميشى ؛ بترسيدم و مضطرب شدم . چون وى مرا بديد ، بغرّيد و دنبال بر زمين زد و روى به من آورد . با خود گفتم :
اين ساعت مرا هلاك كند . پس به خاطرم آمد ، انگشترى امير نمودم به وى و پيغام بدادم . هنوز آن سخن تمام نگفته بودم كه آن شير كه در بزرگى همچون گاو ميشى بود ، در خردى همچون سگى شد و در من نگريست و خود را بر زمين زد و روى خود در خاك ماليد و برگرديد و تند « 2 » برفت ؛ گفتى كه چون مرغ پريد كه من جز گرد وى نديدم . از آن تعجّب مىنمودم . پس چيزى در خاطرم بگرديد كه از آن استغفار خواستم و به نزديك امير شدم . آفتاب به نزديك فرو شدن بود ، وى برخاست و دستها به آسمان برداشت و لب مبارك بجنبانيد و به آفتاب اشارت كرد ، آفتاب بازگرديد و به آن برج آمد كه وقت نماز ديگر باشد . پس مردمان را امامت كرد و چون
هامش
( 1 ) . ق : مخالفت و نافرمانبردارى وى كرده باشم . پس بر نامرادى من حمل كند .
( 2 ) . ق : ندارد .