سلام نماز بداد و دعا كرد ، به من نگريست و فرمود : يا عمّار ؛ اگر كار شير ، سحر بود ، اين هم سحر است ؟ گفتم : يا مولاى ؛ يا امير المؤمنين ؛ صلوات خداى بر تو باد چيزى به خاطرم آمد و بر دست تو توبه كردم كه ديگر آن را به خاطر درنياورم . وى فرمود :
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
[ 43 - رو ]
إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي . »
« 1 »
معجزهء ديگر : روايت كرد جويرة بن قادم كه با مولاى خود امير المؤمنين على - عليه السّلام - از كوفه بيرون شدم . به انبار خواست شدن و بر اشتر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نشسته بود و پاى مبارك بر گردن اشتر رسول گردانيده و پيراهن از صوف سفيد « 2 » پوشيده و سر مبارك برهنه كرده و طيلسان « 3 » برافكنده و گرد برگرد وى پسران وى ، امام حسن و امام حسين بر راست و چپ وى بودند ، و محمّد حنفيّه در پيش وى ، و مالك اشتر در ميان مىرفتند . ناگاه لشكر پراكنده شدند و تشويش در ايشان افتاد . امير فرمود : كجا مىگريزيد و هزيمت به كجا مىبريد ؟
گفتند : يا امير المؤمنين ؛ درين راه شيرى عظيم در پيش آمد كه اسپان و شتران در پيش وى نايستند . فرمود كه شير منم و دفع شير من كنم . آنگه به نزديك شير آمد و فرمود كه از راه دور شو كه من نه از امثال آنانم كه ديدى و مشاهده كردى ، منم چشم بينندهء خداى بر زمين ، منم گوش يادگيرنده از آن خداى ، منم صراط مستقيم ، منم دست آويز محكم از آن خداى ، امير مؤمنان ، على بن ابى طالب . شير بازپس نشست و گفت به زبان فصيح كه :
« عدلا مخلصا لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله و أنّك وليّه . »
يا مولاى ؛ منم پدر [ 43 - پ ] وحش همچنانكه آدم ابو البشر است و بدرستى كه عهد از فرزندان من فرا ستدهاند چنان كه خداى تعالى عهد از فرزندان آدم فرا گرفته است ، كه هيچ كس را نخورند از فرزندان تو و نه از فرزندان شيعهء تو و من از خداى
هامش
( 1 ) . يوسف : 53 .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . ردا ، جامهء گشاد و بلند .