تند بينى ؛ رخان كم گوشت ؛ بر رخ راستش خالى همچون مشك بر روى زد يا عنبر .
چون وى را ديدم برو سلام گفتم . جواب داد بر نيكوترين وجهى . روى فرا من كرد و مرا از اهل عراق پرسيد . گفتم : سيّدى ؛ جلباب « 1 » خوارى و ذلّت دريشان پوشيدهاند و ايشان در ميان قوم ذليلاند . گفت : يا بن المهزيار ؛ بدرستى كه شما بريشان ملك شويد ، چنان كه ايشان بر شما ملك شدند و ايشان آن روز خوار و ذليل باشند . گفتم :
سيّدى ؛ بدرستى كه آنچه حاجت ماست از ما دور است و راه مطلب دراز . پس گفت : يا بن المهزيار ؛ بدرستى كه پدرم ابو محمّد ، مرا فرموده است كه مجاورت نكنم با قومى كه خداى بر ايشان خشم گرفته است و ايشان را لعنت كرده و ايشان راست عذابى اليم . و مرا فرموده است كه ساكن نباشم از كوهها الّا جاهايى كه درشت بود و از بلاد و زمينها جز جاهايى كه خالى بود و خداى مولاى شماست ، تقيّه را ظاهر كرد و آن را بر مؤمن موكّل گردانيد . پس من تقيّهام تا آن روز كه مرا دستورى دهد كه خروج كنم . گفتم : سيّدى ؛ كى بود اين كار ؟ گفت : چون جدايى كنند ميان شما و ميان راه كعبه و در فلان و فلان سال دابّة ( 114 - ر ) الارض بيرون آيد از ميان صفا و مروه .
پس روزها نزديك وى مقيم بودم . پس مرا دستورى داد در رفتن و از مكّه با كوفه شدم و غلامى با من بود كه مرا خدمت مىكرد و جز خير نديدم از وى .
فصل سيّم در فضايل وى - عليه السّلام .
ابو حمزهء ثمالى گفت كه ابو عبد اللّه را - عليه السّلام - گفتم : بدرستى كه ابو جعفر مىگفت كه خروج سفيانى محتوم است كه قطعا خواهد بود و كشتن نفس زكيّه از محتوم است و ندا از آسمان كه منادىاى از آسمان نداد دهد اوّل روز كه هر قومى آن را به زبانها و لغات خود بشنوند كه حق با على است و شيعهء وى ، آنگه ابليس لعين ندا در دهد در آخر روز از زمين كه حق با عثمان است و شيعهء وى آنجا
هامش
( 1 ) . جلباب : چادر يا جامهء گشاد زنان يا بالاپوشى كه زنان بر روى لباس پوشند يا ملحفهاى كه شخص خوابيده ، تن خود را با آن بپوشاند .