تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
گفت : [ 161 - پ ] حجّت بر تو « 1 » ثابت شد و حقّ بر تو ظاهر گشت و كورى ضلالت از تو زايل شد ، مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت : « انا المهدىّ ، انا قائم الزمان انا الّذى يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا . » منم مهدى ، منم قائم الزّمان ، منم آن كس كه زمين را پرعدل كنم ، چنان كه پرجور بوده باشد . معجزهء ديگر : روايت كرد ابو جعفر قمى به اسناد از حبيب بن محمّد بن يونس بن شاذان الصنعانى كه گفت : نزديك على بن ابراهيم بن مهزيار شدم به اهواز . او را پرسيدم از آل ابى محمّد - عليه السّلام . گفت : اى برادر ؛ بدرستى كه پرسيدى از كارى عظيم . بيست بار حجّ كردم ، در آن بارها طلب مىكردم كه امام را ببينم و هيچ راه نمىيافتم فرا آن . پس شبى در خوابگاه خود خفته بودم . يكى را ديدم كه مىگفت : يا علىّ بن ابراهيم ؛ بدرستى كه خداى تو را دستورى داد در حجّ . پس آن شب را زنده داشتم و نخفتم تا وقت صبح و در كار خود تفكّر مىكردم و شب و روز موسم را منتظر مىبودم . چون وقت موسم بود كار خود بساختم و روى به مدينه نهادم و چون به يثرب رسيدم از آل ابى محمّد - عليه السّلام - پرسيدم ، او را هيچ اثر نيافتم و هيچ خبر از او نشنيدم در كار خود متفكّر مىبودم تا كه از مدينه بيرون شدم به سوى مكّه ، و چون به مكّه رسيدم ، روزها آنجا بودم ، خانه را طواف مىكردم و معتكف مىبودم . شبى در طواف بودم ، جوانى نيكو روى را ديدم كه مىخراميد و گرد خانه طواف مىكرد . مرا ازو چيزى در دل آمد . برخاستم و نزديك وى شدم و بحث خالى كردم . گفت : از كجايى ؟ گفتم : از اهل عراق . گفت : از كدام عراق ؟ گفتم : از اهواز . گفت : آنجا خصبى را مىشناسى ؟ گفتم : رحمه اللّه ، او را بخواندند و اجابت كرد . يعنى : به جوار حق شد . گفت : خداى برو رحمت كناد ؛ چون دراز بودى شب او ، يعنى در عبادت و چون بسيار بودى عبادت و گريستن وى . گفت : على بن ابراهيم المهزيار را مىشناسى ؟ گفتم : منم على بن ابراهيم . گفت : خداى تو را تحيّت
هامش
( 1 ) . م : از اينجا تا چند سطر مانده به آخر را ندارد .
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 289 | حسن بن حسين شيعى سبزوارى