چنان كه پر ظلم و جور شده باشد . يا احمد ؛ مثل او درين امّت مثل خضر است و ذو القرنين و اللّه كه او غايب شود در غيبتى كه در آن غيبت از هلاك ، ناجى نبود مگر آن كس كه خداى تعالى وى را ثابت گردانيده باشد بر اعتراف به امامت او و او توفيق [ خواهد از خداى تعالى ] « 1 » به تعجيل فرج او . گفتم : يا مولاى ؛ علامتى خواهم كه دلم بدان آرام گيرد . امام - عليه السّلام - فرمود كه اى پسر ؛ تو خود سخن بگوى .
آن پسر به سخن آمد . به عبارتى عربى در غايت فصاحت و بلاغت و گفت : [ يا احمد ؛ مرا به عين عيان مىبينى و شك [ 161 - رو ] مىآرى ؟ در آخر الزمان خلقان باشند كه مرا ناديده به امامت متيقّن باشند .
« أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا »
« 2 » بدان كه من خاتم ائمهام و حجّت اللّهام و منم منتقم از دشمنان خدا و رسول و آل او و اثر مجوى از دشمنان هنگامى كه من از غيبت طويله ظهور كرده باشم . احمد بن اسحاق گفت : اين زمان من مطمئن شدم . ] « 3 » پس شادمان بيرون آمدم .
معجزهء ديگر : روايت كرد على بن ابراهيم الفدكى كه من در طواف [ كعبه - عظّمها اللّه - بودم ، ] « 4 » شش طواف كرده بودم ، طواف هفتم خواستم كه بكنم ، [ حلقهاى ديدم از راست كعبه ] « 5 » [ ناگاه ] « 6 » جوانى ديدم نيكو روى ، خوشبوى ، با هيبت [ و شكوه ، شيرين كلمات . ] « 7 » پس خواستم با وى سخن گويم . [ جمعى با وى بودند ، مرا نگذاشتند ، ] « 8 » يكى را پرسيدم كه اين كيست ؟ گفت : پسر رسول خداست .
هر سال از براى خاصّگيان خود ظاهر شود و با ايشان سخن گويد . پس من گفتم : به طلب ارشاد و راه راست آمدهام ، مرا راهنمايى كن سوى وى [ - عليه السّلام . وى مرا نزديك آن حضرت برد . حضرت امام چون مرا ديد ] « 9 » سنگ پارهاى در مشت من نهاد . من بازگشتم ، يكى از خدمتكارانش مرا گفت كه فرزند رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - چه چيز به تو داد ؟ گفتم : سنگ پارهاى . گفت : دست باز كن ، دست باز كردم ، سبيكهاى « 10 » بود از زر و او را ديدم - عليه السّلام - كه باز به من رسيد و
هامش
( 1 ) . ق : دهد .
( 2 ) . انفال : 74 .
( 3 ) . م : با اندكى اختلاف در الفاظ .
( 4 ) . ق : ندارد .
( 5 ) . م : ندارد .
( 6 ) . ق : ندارد .
( 7 ) . ق : ندارد .
( 8 ) . ق : مرا خبر كردند .
( 9 ) . ق : ندارد .
( 10 ) . تكّهء سيم يا زر يا فلز ديگر كه آن را گداخته و در قالب ريخته باشند .