كردهاى روا كن و كار مرا تمام كن و قدم مرا ثابت دار و زمين را پر قسط و عدل گردان .
پس ابو محمّد عسكرى - عليه السّلام - آواز داد كه يا عمّه ؛ او را نزد من آر . من او را برداشتم و نزد وى بردم . بر پدر خود سلام كرد . ابو محمّد - عليه السّلام - وى را از من فرا گرفت و مرغان [ سبز ديدم كه ] « 1 » بر سر وى پرواز مىكردند . [ من از آن پرسيدم . ابو محمّد گفت : فرشتگاناند و اشارت به يكى از ايشان كرد كه بزرگتر بود و گفت : اين جبرئيل است . پس ابو محمّد ، خلف را - عليهما السّلام - به جبريل سفارش فرمود . ] « 2 » آنگه زبان در دهن مبارك خلف كرد و خلف زبان مبارك پدر بزرگوار خود بسيار مكيد . آنگه پدر ، پسر را گفت : [ « انطق باذن اللّه تعالى . » ] « 3 » سخن گوى به فرمان خداى تعالى . گفت :
« اعوذ باللّه السّميع العليم من الشّيطان الرّجيم .
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ . »
« 4 »
[ 159 - رو ] آنگه صلوات داد بر حضرت رسول اللّه و بر امير المؤمنين و ائمه - صلّى اللّه عليهم و سلّم و عجّل فرجهم و اهلك عدوّهم . آنگه ابو محمّد - عليه السّلام - گفت : يا عمّه ؛ وى را به مادرش ده تا چشمش به دو روشن شود . « 5 »
فصل دويم در بعضى از فضايل و معجزات وى - عليه السّلام .
روايت است از ابى الاديان كه گفت : من ابو محمّد - عليه السّلام - را خدمت مىكردم و نامههاى وى به شهرها مىبردم . پس نزد وى شدم به بيمارى وفات وى ، او نامهها بنوشت و مرا گفت : اين را به مداين بر و بدرستى كه پانزده روز غايب شوى و روز پانزدهم كه بگذرد ، به سرّ من رأى آيى . از سراى من فرياد شنوى و مرا بدين سوى بينى . گفتم : يا سيّدى ؛ چون چنان بود ملجأ ما كه بود ؟ گفت : آنكه جواب
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . ق : ندارد .
( 4 ) . قصص : 5 - 6 .
( 5 ) . اعيان الشيعة ، ج 2 ، ص 46 ( با اندكى تفاوت ) ؛ اكمال الدّين ، ص 424 ؛ الغيبهء طوسى ، ص 235 .