سوار بود و جمع كثير در ركاب وى بودند و مىآمدند . چون وى را بديدم ، محبّت او بر دل من غلبه كرد و در دل خود دعا كردم كه خدايا ؛ شرّ متوكّل از وى دفع كن . آن حضرت چون به من نزديك رسيد به من نگريست و گفت : خداى تعالى دعاى تو را اجابت كناد و عمرت دراز گرداناد و مال و فرزندان تو را بسيار دهاد . من چون ديدم كه بگفت آنچه در دل من بود از غايت تعجّب بلرزيدم و متغيّر شدم ، چنان كه ياران من اثر تغيّر در من يافتند [ 144 - پ ] و از سبب آن پرسيدند . من هيچ نگفتم و از آن وقت باز تا اين زمان خداى تعالى در فتح و ظفر بر من گشاده تا به حدّى كه امروز در سراى من چندين هزار درم و دينار است و ده فرزند دارم و عمرم به هفتاد اندر رسيده است و من به امامت وى قايلم و معترفام . [ چه چنين كس دعوى امامت به دروغ نكند . ] « 1 »
معجزهء ديگر : يحيى بن هرثمه گفت : متوكّل مرا گفت : سيصد كس اختيار كن از آنان كه مىخواهى و به كوفه رويد و رخت و بار خود آنجا بگذاريد و از آنجا به راه باديه به مدينه شويد و على نقى بن محمّد تقى بن الرضا را به نزديك من آريد به اكرام و اعزاز . پس برفتيم و در اصحاب من قائد بود از خوارج و مرا دبيرى بود شيعى و من بر مذهب حشويان بودم و آن خارجى با دبير شيعى مناظره كردى و مرا از مناظرهء ايشان خوش آمدى كه مرا راه بريده مىشد . چون به ميان راه رسيدم ، خارجى دبير را گفت : نه از قول صاحب شما على بن ابى طالب است كه از زمين هيچ بقعه نيست الّا كه آنجا گورى است يا گورى پديد آورند ؟ اكنون درين بيابان نگر چندان خلق كجا باشد كه اينجا بميرد يا خداى تعالى اين بيابان را پر گرداند ؟ پس آن دبير را گفتم : اين از قول صاحب شما هست ؟ گفت : آرى . گفتم : خارجى راست مىگويد ، كجا بود چندين خلق كه اين بيابان عظيم را پر گرداند [ 145 - رو ] و ساعتى بخنديديم و دبير در دست ما منقطع « 2 » شد و به مدينه شديم و من از براى ابى الحسن على نقى بن محمّد تقى الرضا - عليه السّلام - شدم و نامهء متوكّل عرضه داشتم و بر خواند و
هامش
( 1 ) . وى بدانست ، اجابت كرد .
( 2 ) . درمانده ، وامانده .