را گرفته است به تهمت موالات تو و حاجب را فرموده تا وى را به فلان موضع برد و از كوهى در اندازد و در پايين كوه دفنش كنند . وى - عليه السّلام - گفت : اكنون تو چه مىخواهى ؟ گفت : [ يا بن رسول اللّه ؛ ] « 1 » چون يك فرزند دارم آن خواهم كه خداى تعالى آن را به من ارزانى [ 143 - رو ] دارد . امام فرمود كه برو كه فردا وقت شبانگاه پسرت پيش تو آيد و تو را خبر دهد از عجايبى كه ديده باشد . پس آن مرد شادان بازگرديد و به خانه شد . چون روز ديگر شد ، پسر خود را ديد در نيكوترين صورتى و هيئتى كه نزد وى مىآمد . وى پرسيد كه حال و قصّهء تو چون باشد ؟ گفت : اى پدر ؛ بدرستى كه فلان حاجب مرا به پاى آن كوه برد و شبانگاه همين وقت آنجا بود برين عزم كه شب آنجا باشد و بامداد مرا بر سر كوه برد و از آنجا بيندازد و در پاى آن كوه مرا دفن كند و من مىگريستم و قومى بر من موكّل بودند كه مرا نگاه مىداشتند . ناگاه دو كس پيش من آمدند كه از ايشان نيكوروىتر نديده بودم و جامههاى ايشان در غايت پاكيزگى و خوش بويى و موكّلان من ايشان را نمىديدند . پس گفتند : چيست اين گريستن و جزع تو و چرا مهمومى ؟ گفتم : نمىبينيد گورى كنده و كوه بلند و موكّلان بىرحم ؟ گفتند : چه گويى كه حاجب را به بدل تو از كوه دراندازيم و در آن گورش دفن كنيم . تو بر خود لازم مىكنى كه خدمت قبر محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - اختيار كنى و آنجا مقيم و خادم باشى ؟ گفتم : بلى . پس ايشان حاجب را بگرفتند و مىكشيدند و وى فرياد مىكرد و اصحابش [ نمىديدند و به فرياد حاجب نمىرسيدند و آوازى ] « 2 » [ 143 - پ ] نمىشنيدند [ و نمىدانستند ] « 3 » .
آنگه وى را بر سر آن كوه برده ، در گردانيدند . هنوز به زمين نرسيده بود كه اعضايش از هم گسسته و متفرّق شد . اين زمان اصحابش واقف شده فرياد برآوردند و مىگريستند و از من به ديگرى مشغول شدند . پس من برخاستم و آن كسان مرا فرا گرفته ، در اين ساعت پيش تو آوردند و ايشان ايستادهاند منتظر من تا مرا به سر تربت مقدّس حضرت محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - برند تا خادم آنجا باشم . پسر اين بگفت و روان شد . پس پدرش پيش امام آمد و خبر داد . بسى برنيامد
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . م : ندارد .