بودم . اكنون مسلمان شدم بر دست تو ، تويى مولاى من . پس از اينجا است كه من شيعىام و خدمت وى لازم گرفتهام .
معجزهء ديگر : ابو القاسم بن ابى القاسم البغدادى روايت كرد از راقب « 1 » حاجب متوكّل كه گفت : مردى مشعبد از ناحيهء هند پيش متوكّل حقّه بازى مىكرد كه مثل آن نديده بودند و متوكّل بازى دوست [ 146 - رو ] داشتى . پس خواست كه على نقى بن محمّد الرضا - عليه السّلام - را خجل گرداند . آن مشعبد را گفت : اگر تو وى را خجل گردانى ، من هزار دينار به تو دهم . [ آن ملعون قبول كرد ] . پس بفرمود تا نانها سبك پختند و در خوانها نهادند و بعد از آن على نقى بن محمّد - عليه السّلام - را حاضر كردند و آن مشعبد را در پهلوى وى بنشاندند و بالشى بر دست چپ امام نهادند كه صورت شيرى بر آنجا بود و آن مشعبد بر ديگر جانب بالش بنشست . پس چون امام دست دراز كرد تا نان بگيرد آن مشعبد نان را پرانيد و جماعت بخنديدند . پس امام بدان صورت شير كه بر بالش بود ، اشارت كرد كه بگير اين ملعون را . آن صورت ، شير گشت و برجست و آن مشعبد را پاره پاره كرد و تمامش بخورد . آنگه با همان صورت شد كه بود . پس قوم بترسيدند و متحيّر شدند . متوكّل گفت : يا بن رسول اللّه ؛ از تو درخواست مىكنم كه بنشينى « 2 » آن مرد را بازآرى . گفت : به خداى كه [ وى را ] « 3 » بعد از اين نبينى . تو دشمنان خداى را بر اولياى خداى مسلّط مىكنى و از نزديك وى بيرون شد و آن مرد را بعد از آن نديدند .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند كه خليفه ، لشكر را فرمود و ايشان نوزده هزار مرد بودند از تركان كه در سرّ من رأى ساكن بودند تا هر يكى از ايشان به توبرهء اسب ، گل سرخ برگيرند و صحرايى تعيين كرد [ 145 - پ ] آنجا فرو كنند . ايشان چنان كردند .
پس تلّى عظيم برآمد . پس خليفه ابو الحسن على نقى - عليه السّلام - را بخواند و با او به بالاى آن تل شد و گفت : يا ابا الحسن ؛ تو را براى آن آوردهام تا بر سواران من
هامش
( 1 ) . ق : زرانه .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . م : تو .