نظاره كنى و ايشان را فرموده بود تا برگستوان « 1 » پوشيده و سلاحها برگرفته در نيكوترين زينتى و تمامترين عدّتى و عظيمترين هيئتى آراسته شده بودند و غرضش آن بود كه شكسته گرداند دل كسى را كه بر وى خروج كند و از امام على نقى بسيار خايف بود [ كه يكى از اهل بيت خود ( را ) فرمايد كه به روى خروج كند . ] « 2 » پس امام بفرمود كه تو لشكر خود بر من عرض كردى ؛ باش تا من نيز لشكر خود بر تو عرض كنم . پس دعا كرد . ناگاه ميان زمين و آسمان از مشرق تا مغرب فرشتگان ديدند همه مسلّح و مكمّل و مزيّن به زينتى و آراستگى كه عقول درو متحيّر بودند . متوكّل از مشاهدهء آن بىطاقت شده بيهوش افتاد . بعد از آن كه باهوش آمد ، ابو الحسن على نقى گفت : ما با شما مناقشه نمىكنيم در دنيا ، شما نيز عرض لشكر بر ما مكنيد . ما ترك دنيا كردهايم و با شما گذاشتهايم و به كار آخرت مشغوليم . تو آنچه از من گمان مىبرى ايمن باش .
معجزهء ديگر : روايت است از محمّد بن حمدان از ابراهيم بن بلطون از پدرش كه گفت : من حاجب متوكّل بودم و او را پنجاه غلام هديه آوردند [ 147 - رو ] از خزر .
مرا فرمود كه ايشان را ستانم و با ايشان احسان كنم . پس چون يك سال برآمد من در پيش وى ايستاده بودم كه ابو الحسن على نقى - عليه السّلام - درآمد . چون بر جاى خود بنشست ، متوكّل مرا فرمود تا آن غلامان را از خانههاشان بيرون آورم . پس آوردم . ايشان چون ابو الحسن را بديدند ، همه به يك باره به سجده در افتادند . پس متوكّل مالك نفس نبود از غايت اضطراب ، برخاست و پاى مىكشيد تا كه با پس پرده شد . أبو الحسن چون او را چنان ديد برخاست و بيرون رفت . چون متوكّل بدانست كه وى برفت ، از پس پرده بيرون آمد . گفت : از ايشان بپرس . چون از ايشان پرسيدم ، گفتند : اين مردى است كه هر سال نزد ما آيد و دين به ما تعليم كند و نزديك ما ده روز مقام كند و او وصىّ پيغمبر مسلمانان است . متوكّل از آن بترسيد كه
هامش
( 1 ) . روپوش و زره مخصوصى كه در قديم هنگام جنگ مىپوشيدند يا روى اسب مىانداختند .
( 2 ) . م : ندارد .