تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
پس شبى نشسته بودم ، زنى را ديدم چون شاخ درختى تر و تازه بود . وى را گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من زن ابى جعفرم . گفتم : كدام ابى جعفر ؟ گفت : ابن على الرضا و من زنىام از فرزندان عمّار بن ياسر . پس مرا چندان رشك آمد كه بر نفس خود مالك نبودم . در حال پيش پدرم مأمون رفتم و وى در آن دم مست بود . گفتم : اى پدر ؛ ابى جعفر دشنام داد مرا و تو را و عبّاسيان و فرزندان ايشان را و چيزها گفتم كه ابو جعفر نگفته بود . پس وى از آن سخت در خشم شد و از مستى بر خود مالك نبود . در زمان به شتاب برخاست و تيغ برگرفت و سوگند خورد كه به اين تيغ وى را پاره [ 138 - رو ] پاره كنم . پس روى به خانهء وى نهاد و من پشيمان شدم و با خود گفتم : هلاك شدم و ديگرى را هلاك كردم . آنگه از پس او برفتم تا بنگرم كه چه مىكند . پس وى برفت و محمّد تقى در خواب بود . شمشير در وى نهاد و وى را پاره پاره كرد . آنگه سرش بازبريد و من و ياسر نام خادم ، مىنگريستيم . آنگه بازگرديد همچو شتر مست كف بر دهن آورده . چون آن بديدم بىخود شده روى به خانهء خود نهادم و شبى گذرانيدم با صد انديشه . چون صبح شد ، پيش مأمون شدم و او از مستى با هوش آمده بود و نماز مىكرد . وى را گفتم : هيچ دانى كه امشب چه كردى ؟ گفت : لا و اللّه ، چه كردم ؟ گفتم : نزديك پسر رضا شدى و وى خفته بود ، شمشير در وى نهاده پاره پاره كردى و سرش بازبريدى و بيرون آمدى . گفت : ويلك چه مىگويى ؟ گفتم : بلى ، چنين است كه مىگويم . پس فرياد برآورد كه : اى ياسر ؛ اين ملعونه چه مىگويد ؟ گفت : راست مىگويد . گفت :
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . »
دريغ كه هلاك شديم . ويلك يا ياسر ؛ به تعجيل نزديك وى شو و مرا از وى خبرى بيار . ياسر برفت و زود آمد و گفت : بشارت آورده‌ام كه ابو جعفر بسلامت است ، او را ديدم كه مسواك مىكرد و پيراهن و دواجى « 1 » پوشيده بود . در كار وى متحيّر بماندم . آنگه خواستم [ 138 - پ ] كه در تن وى نگرم كه درو هيچ اثرى هست يا نه ؟ خود با او گفتم : مىخواهم كه اين پيراهن كه پوشيده‌اى به من بخشى تا بدان تبرّك كنم . وى
هامش
( 1 ) . بالاپوش ، لحاف .