تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
معجزهء ديگر : روايت كرده‌اند به اسناد از عمّارة بن زيد كه ابراهيم بن سعيد گفت : محمّد تقى بن على - عليه السّلام - را ديدم كه دست فرا برگ زيتونى مىكرد . آن برگها در دست وى سيم مىشد و من [ 137 - رو ] بسيارى از آن سيم بستدم و در بازارها نفقه كردم و هيچ نگرديد . معجزهء ديگر : روايت كرده‌اند به اسناد از محمّد بن سنان كه گفت : مرا درد چشمى بود سخت ، چنان كه نابينايى نزديك بود و چون شبانگاه شدى ، چشمهاى من پرآب شدى و درد زيادت گرديدى و من بىطاقت و مضطرب بودمى . پس روزى به خدمت رضا - عليه السّلام - شدم و گفتم : اى روشنى چشم عالميان ؛ نور چشم من رفته و درد عظيم در ديده‌ام پيدا شده كه آرام و قرار ندارم و دواى درد من نيست الّا آنكه به عين عنايت نظرى بر من فرمايى . وى كاغذ و قلم برگرفت و نامه نوشت و مهر كرد و به من داد و گفت : پيش پسرم ابى جعفر محمّد تقى برو و نامه به وى ده و چشم خود بر كف پاى او بمال و از وى درخواه تا تو را دعا كند ؛ و آن روز ابى جعفر - عليه السّلام - يك سال و چهار ماه بود . پيش وى رفتم . دايه وى را برگرفته بيرون آورده بود . من چشم بر كف پاى مباركش بسودم و نامه به وى دادم و گفتم : اين را پدر بزرگوار تو به تو فرستاده است و مرا گفته كه ازو درخواه تا دعائى كند . وى نامه بستد و در وى نگريست . آنگه روى به آسمان كرد و دست برداشت و ساعتى خاموش شد كه از وى هيچ نمىشنيدم و به خداى كه وى هنوز [ 137 - پ ] دست و روى از آسمان نگردانيد كه چشم من بازشد و روشن گشت [ و درد هم بر طرف شد . ] معجزهء ديگر : روايت كرد محمّد بن ابراهيم الجعفرى از حكيمه بنت الرضا كه گفت : چون برادرم محمّد تقى بن الرضا - عليه السّلام - را وفات رسيد ، من روزى به نزديك زنش امّ الفضل شدم به كارى . وى گفت : يا حكيمه ؛ تو را خبر دهم از ابى جعفر به چيزى كه كسى مثل آن نديده باشد و آن چنان است كه وى مرا بسيار رشك فرمودى ، وقتى به كنيزكى و وقتى به زنى و من از وى پيش پدرم مأمون شكايت كردمى و وى مرا گفتى : اى دختر ؛ تحمّل كن كه او فرزند رسول خداست .