آن غمناك شدم و با آن محبوس رفق كردم و وى را به صبر فرمودم . آنگه ديگر روز ، بر در زندان شدم ، زندانبانان و خلق بسيار ديدم كه جمع شده بودند . حال پرسيدم .
گفتند كه ما آن مرد شامى را در زندان كرده بوديم و در زندان بسته بوديم و كليدش با ما بود . اكنون در همچنان بسته است و او در زندان نيست ، نمىدانيم كه در زمين فرو رفت و يا به آسمان بر شده . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت است به اسناد از عبد اللّه بن محمّد كعب بن زيد كه گفت : من محمّد تقى بن على رضا را ديدم كه كاسهء چينى در پيش وى بود . گفت : يا عمّاره ؛ ازين عجبى مىخواهى كه بينى ؟ گفتم : آرى . وى دست بر كاسه نهاد . كاسه بگداخت تا آب شد . آنگه آن را جمع كرد و [ 136 - پ ] در قدحى كرد و دست بر آن بازنهاد . « 2 »
كاسه شد ، همچنان كه بود .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند كه معتصم جماعتى را از وزراى خود بخواند و گفت : از براى من بر محمّد تقى بن على گواهى به دروغ بدهيد كه وى خواست كه خروج كند . آنگه وى را بخواند و گفت : بخواستى كه بر من خروج كنى . وى گفت :
ازين هيچ نكردهام . گفت : فلان و فلان بر تو گواهى مىدهند و ايشان را حاضر كردند .
ايشان گفتند : آرى و به ما نامهها فرستادند از بعض غلامان تو و اين مجلس در رواقى بود . محمّد بن على - عليه السّلام - هر دو دست برآورد و گفت : خدايا ؛ اگر بر من دروغ مىگويند بگير ايشان را . فى الحال ديوار و سقف در جنبش آمدند . ايشان ترسيده و در اضطراب افتادند . هر بار كه يكى از آن جماعت برخاستى از رواق بيفتادى . معتصم فرياد برآورد كه : يا بن رسول اللّه ؛ توبه كردم از آنچه گفتم ؛ از خداى درخواه تا اين زلزله ساكن گرداند . وى گفت : خدايا ؛ تو مىدانى كه ايشان دشمنان تواند و دشمنان من ، امّا از براى خاطر من ايشان را مهلت ده و زلزله را ساكن گردان .
پس زلزله ساكن شد .
هامش
( 1 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 289 - 291 .
( 2 ) . ق : مىسود .