فصل چهارم در طرفى از معجزات [ 135 - پ ] وى - عليه السّلام .
روايت كرد محمّد بن شاذان القزوينى به اسناد متّصل از محمّد بن حسّان از على بن خالد كه گفت : من به عسكر بودم ، شنيدم كه اينجا مردى محبوس است كه وى را از ناحيهء شام آوردهاند و گفتهاند كه وى دعوى پيغمبرى كرده است . على بن خالد گفت : من به در زندان شدم و با دربان و حاجب مدارا كردم تا كه بدان مرد محبوس رسيدم . مردى بود با فهم و كياست . گفتم : قصّه و كار تو چيست ؟ گفت : من به شام بودم و خداى را عبادت مىكردم در موضعى كه آن را رأس الحسين گويند .
من در عبادت بودم ناگاه مردى بيامد و مرا گفت : برخيز . من برخاستم . ناگاه بازنگريستم ، با وى در مسجد كوفه بودم . مرا گفت : اين مسجد را مىشناسى ؟ گفتم :
آرى ، اين مسجد كوفه است . پس وى نماز كرد و من با وى نماز كردم . آنگه نگريستم ، با وى در مسجد رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بودم . پس بر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - سلام كرده و صلوات فرستاد . بعد از آن نماز كرد و من با وى نماز كردم . آنگه نگريستم خود را با وى در مكّه ديدم . مناسك حج بگزارديم . آنگه بازنگريستم ، خود را د آن موضع ديدم كه خداى را عبادت مىكردم . چون سال ديگر بود ، آن شخص بازآمد و چنان كرد كه سال اوّل كرده بود .
چون از مناسك حج فارغ شديم ، وى مرا به شام برد و خواست كه مفارقت [ 136 - رو ] كند از من . وى را گفتم : از تو مىخواهم به حقّ آن كسى كه تو را قادر گردانيد بر آنچه من ديدم از تو كه مرا خبر دهى تو كيستى ؟ گفت : من محمّد تقى بن على رضا بن موسى كاظم . پس اين خبر فاش شد تا كه به محمّد بن عبد الملك زياد رسيد . كس فرستاد تا مرا بگرفت و بند آهنين بر نهاد و به عراق آورد . پس من گفتم :
قصّه بنويس به محمّد بن عبد الملك . وى بنوشت . من پيش وى بردم ، بر قصّه توقيع كرد كه بگوى آن كس را كه تو را يك شب از شام به كوفه آورد و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكّه و از مكّه به شام ، تا تو را از زندان بيرون برد . على بن خالد گفت : من از