چه شد ؟ گفت : به خداى كه پدرم در گذشت يا نزديك است كه درگذرد . دست از من بدار تا به خانه روم و احوال بازدانم و باز نزد تو آيم . آنگاه هر آيت كه خواهى از قرآن تو را به حفظ آن وفا كنم . من متعجّب شدم و گفتم : شما چون دانستيد ؟ فرمود كه ملهم شد از غيب . بعد از آن وى را دستورى دادم تا به خانه رفت . من از عقب وى برفتم تا به خانه شد و در فراز كرد . من همانجا بنشستم تا بعد از زمانى بيرون آمد ، متغيّر و متأسّف و آيت استرجاع « 1 » مىخواند . گفتم : حال چه شد ؟ گفت : پدرم درگذشت . رفتم و وى را بشستم و كفن كردم و حالى از آنجا مىآيم و اين جز من كس نداند . اكنون هر آيت كه مىخواهى از قرآن بگو تا بر تو خوانم . گفتم : سورهء اعراف بخوان . گفت :
أعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم ،
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
« وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ . »
« 2 »
من گفتم :
المص
، اوّل اين سوره است . پس گفت : اين ناسخ است و اين منسوخ ، اين محكم است و اين متشابه ، و اين خاص است و آن عام . پس من در علم او حيران بماندم و گفتم : من تو را هنوز به شاگردى نمىشايم و اين حال در مدينه بود و پدرش در طوس .
فصل پنجم در مدّت عمر وى و وقت وفات وى - عليه السّلام .
او را بيست و پنج سال عمر بود . « 3 » در ايّام امامتش [ 140 - پ ] بود بقيّهء ملك مأمون . آنگه معتصم ملك شد پنج سال و نه ماه . بعد از آن واثق ، در اوّل ملك واثق ، امام ابى جعفر محمّد تقى - عليه السّلام - شهيد شد . « 4 » گفتهاند كه امّ الفضل دختر
هامش
( 1 ) .« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ». بقره : 156 .
( 2 ) . اعراف : 171 .
( 3 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 273 ؛ شيخ مفيد ( ره ) در جاى ديگر ، عمر شريف آن حضرت ( ع ) را بيست و پنج سال و چند ماه دانسته است . همان ، ص 295 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 379 ؛ اعيان الشيعة ، ج 2 ، ص 32 .
( 4 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 379 .