سباع . پس اگر وى راستگوى بود سباع گوشت وى نخورد . پس زينب كذّابه گفت :
ابتدا به شيخ كن . مأمون گفت : انصاف بداد . پس در بركه را كه سباع آنجا بودند ، بگشادند و رضا در آنجا شد . سباع چون وى را بديدند ، به سجود افتادند . پس گرد وى مىگرديدند و دنبال مىجنبانيدند [ و به سجود وى را اشارت كردند و در ميان آن شيران ، شيرى پير بود . چون از سجود فارغ شدند ، آن شير پير به خدمت امام آمد و زمين خدمت ببوسيد و سخنى گفت كه جز امام فهم آن نكرد . پس امام - عليه السّلام - به همان شبه جواب وى بداد . مأمون پرسيد كه يا امام ؛ آن شير چه سخن بود كه گفت ؟ امام فرمود كه او شكايت به من آورد كه پير و ضعيفم و دندان ندارم و هرگاه كه طعمهاى پيدا مىشود اين فرزندان من به يك ساعت همه فرو مىبرند و من پير ، گرسنه مىمانم . من فرزندان او را نصيحت كردم كه هرگاه كه طعمه پيدا شود تا پدر شما سير نخورد ، شما نزديك آن مرويد . ايشان قبول كردند . مأمون تعجّب كرد . گفت تا گوسفندى حاضر كردند و در ميان شيران انداختند . پس آن شيران از پاى نجستند تا آن شير سير بخورد و بازپس نشست ، ديگران برفتند و فاضلهء او بخوردند . ] « 1 »
آن حضرت در ميان ايشان دو ركعت نماز بگزارد و از بركه بيرون آمد . مأمون زينب كذّابه را گفت تا به بركه در رود ، نمىرفت . پس وى را گرفته پيش سباع انداختند . سباع وى را بخوردند تا از آن سبب مأمون ، بر رضا حسد كرد و روايتى ديگر هست كه حديث زينب كذّابه [ 130 - رو ] با على نقى - عليه السّلام - بوده است در عهد متوكّل و يمكن كه آن زينب ديگر بوده باشد . « 2 »
فصل چهارم در مدّت عمر وى و سبب وفاتش - عليه السّلام .
او را پنجاه و پنج سال عمر بود . « 3 » در ايّام عمرش بود بقيهء ملك رشيد . پس از
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 416 .
( 3 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 247 ؛ روايات دربارهء عمر شريف امام رضا - عليه السّلام - اختلاف فراوان دارد . 47 ،