تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
رضا - عليه السّلام - در آن بود . در حال به جوار رحمت حق تعالى انتقال فرمود - صلوات اللّه و سلامه عليه و على آبائه الطيبين الطاهرين . سپس آن جوان مرا گفت : برخيز يا ابا الصّلت ؛ و در خانه شو و سفط « 1 » مهر نهاده در آنجاست ، پيش من آر تا كفن پدرم بدرم و من آن سفط در آن خانه نديده بودم . در خانه شدم ، سفطى ديدم در ميان خانه ، آن را پيش وى بردم . آنگه مرا گفت : در خانه شو و نعش بيار . گفتم : يا سيّدى ؛ آنجا نعش نيست مگر كسى را بيارم تا نعش راست كند . گفت : آنچه تو را مىفرمايم بكن . پس در خانه شدم . نعش ديدم در ميان خانه نهاده ، پيش وى آوردم . آنگه گفت : برخيز دائم آب برگير و به دستم ريز تا پدرم را بشويم . گفتم : آب گرم كنم ؟ گفت : بازنگر ، نگريستم ديگى آهنى ديدم كه مىجوشد ، بىآنكه در زير آن آتشى بود . آنگه سيّدم امام رضا - عليه السّلام - را ديدم كه بر روى نعش بود و هيچ كس را نديدم كه وى را برداشته باشد . پس آن جوان برخاست و جامه از بدن مبارك رضا - عليه السّلام - بيرون كرد و وى را بشست و حنوط و كفن [ 32 - رو ] كرد و نماز بر وى كرد و من نيز از عقب وى نماز كردم . آنگاه وى را در تابوت نهاد و وى را به سوى سقف خانه برداشت . سقف شكافته شد و تابوت به سوى آسمان برشد . پس من گفتم : يا سيّدى ؛ اين ساعت مأمون وى را از من طلب كند . من چه گويم ؟ فرمود : خاموش باش كه وى اين ساعت باز اينجا آيد . هيچ پيغمبر و معصوم نباشد كه در مشرق و مغرب وفات كند الّا كه خداى تعالى ميان ارواح و اجساد ايشان جمع كند . وى اين سخن تمام نگفته بود كه باز سقف شكافته شد و تابوت با جاى خود آمد و ابو جعفر محمّد تقى - عليه السّلام - تابوت را فرا گرفت و بوسه بر تابوت داد و در پيش نهاد . آنگه برخاست و ندانم كه از كجا بيرون شد . بعد از آن مأمون آواز داد و گفت : حال امام چيست ؟ گفتم : وفات كرد . پس چون اين بشنيد جامه بدريد و گفت : وا اماما ؛ وا سيّدا ؛ بعضى از وزرا گفتند : سبحان اللّه تو اين زمان چنينى ؛ پس چرا وى را بكشتى ؟ آنگه مأمون گفت : از براى وى نزديك در
هامش
( 1 ) . جامه‌دان ، سبد جامه .