تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
عليه و آله و سلّم - را به پيغمبرى به خلق فرستاد [ 127 - پ ] كه در حال بادها بجنبيد و ميغ برآمد و رعد و برق ظاهر شد و مردمان به جنبش آمدند تا از باران احتراز كنند . پس رضا - عليه السّلام - فرمود كه ساكن باشيد اين ميغ از براى شما نيست ، از براى فلان شهر است . همچنين تا ده ميغ برآمد ، هر يكى را مىگفت كه از بهر فلان شهر است . ميغ يازدهم برآمد ، گفت : اين ميغى است كه خداى تعالى از براى شما فرستاد . خدا را شكر گوييد ، بر فضلى كه بر شما كرد ، برخيزيد و روى به خانه‌هاى خود رويد كه اين ميغ بر سر ايستاده باشد و نبارد تا كه شما به مقرّ خود شويد . آنگه به شما آرد چيزى كه لايق نباشد جز به كرم خداى - عزّ و جلّ جلاله - و از منبر به زير آمد و مردمان بازگرديدند و ميغ ايستاده بود و نمىباريد تا كه ايشان به منازل خود رسيدند . آنگه بارانى بزرگ قطره ، باريدن گرفت ، چنان كه همهء واديها و حوضها و غديرها و بيابانها پر شد . پس مردمان به خدمت آن حضرت مىشتافتند و مىگفتند : گوارنده باد ، اى پسر رسول خداى ؛ كراماتى كه حق تعالى به تو ارزانى فرمود . پس جماعتى حاسدان امام رضا - عليه السّلام - مأمون را گفتند : بد بود آنكه امام رضا را ولى عهد كردى مگر مىخواهى كه اين شرف عظيم و فخر عميم از خاندان عبّاس به خاندان على نقل كنى ؟ بدرستى كه اين جوان « 1 » خمول « 2 » بود ، ظاهرش كردى ؛ وضيع بود رفيعش گردانيدى ، فراموش بود ، مذكورش ساختى تا بازار تيز مىكند بدين بارانى كه [ 128 - رو ] به نزديك دعاى وى باريد . هيچ كس با خود و ملك اين نكند كه تو كردى . مأمون گفت : اين مرد پنهان از ما مردمان را به خود دعوت مىكرد . پس ما خواستيم تا وى را ولى عهد خود كنيم تا دعوت وى با ما بود و اعتراف آرد به ملك و خلافت ما و من اندك اندك از قدر وى كم كنم تا وى را به صورتى فرا رعيّت « 3 » نمايم كه بدانند كه وى مستحقّ خلافت نيست . پس ملعونى نام وى حميد بن مهران گفت : مرا با وى در مجادله كن تا من وى را و اصحاب وى را متّهم گردانم و از قدر وى كم كنم و اگر نه هيبت تو بودى ، من وى را به منزلش فرود آوردمى و مردمان را پيدا گردانيدمى كه وى قاصر است و اهليّت آن منصب ندارد كه
هامش
( 1 ) . ق : اين ساحرزاده را آوردى . ( 2 ) . گمنام . ( 3 ) . م : بر عيب .