تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
بزرگ پيدا شود كه آن ماهيان خورد را برچيند . آنگه غايب شود [ و اگر همه اهل طوس درآيند و خواهند كه آن آب را از آنجا قطع كنند ، نتوانند و ليكن من اسمى از اسماى بزرگ به تو آموزم كه چون ] « 1 » تو دست بر روى آن آب نهى و آن اسم بگويى ، آن آب به زمين فرو شود و اين در حضور مأمون كن و زود بود كه پيش وى شوم . چون از نزديك وى بيرون آيم و سر خود پوشيده باشم ، تو با من سخن مگوى و اگر سر نپوشيده باشم ، سخن بگوى . امام چون [ 131 - رو ] آن دعا به من آموخت و روز دوشنبه بود كه قاصدى از نزد مأمون درآمد كه مأمون را به ديدن شما احتياج است . امام فرمود كه كار نزديك رسيد . پس وى برفت و من در عقب وى مىرفتم . وى در درون خانه رفت . مأمون چون امام را ديد ، استقبال نمود و از در تواضع امام را بر جاى خود بنشاند و يك طبق انگور پيش وى بنهاد و خود خوشه‌اى برداشت و از آن مىخورد . بعد از آن خوشه‌اى برداشت و خواست كه به دست رضا - عليه السّلام - دهد . رضا - عليه السّلام - گفت : مرا از خوردن اين انگور معذور دار . گفت : به حقّ جدّت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه بستان كه من هيچ درين انگور نكرده‌ام . امام چون نام جدّ بزرگوار خود شنيد ، دست دراز كرد و يك دانه انگور چيد و بخورد . پس آنگه برخاست و عزم رفتن كرد . مأمون گفت : كجا مىفرمايى ؟ گفت : مىروم آنجا كه تو فرستادى يعنى به جوار حق تعالى . آنگه طيلسان در سر كشيد و به خانهء خود درآمد و با بستر خود شد و جامه در خود گرفت . من نزديك در بايستادم . ناگاه جوانى را ديدم نيكو روى ، او را مانند كردم به سيّدم امام رضا - عليه السّلام ، گفتم : كه تو را بدين سرا آورد ؟ گفت : صاحب سراى مرا درآورد . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : منم حجّت خداى بر تو ، از عقب من بيا . پس برفتيم تا به نزديك امام رضا - عليه السّلام - شديم . پس سيّدم [ 131 - پ ] به دو ميل كرد و برو سلام گفت و دائم با وى راز مىگفت پنهان از من . آنگه سر مبارك نزديك وى در كرد ، نزديك سينهء وى و سخن مىگفت . آنگه دست بيرون كرد و در دستش چيزى سفيد بود همچون موشى سفيد . آن را در دهن وى انداخت . وى آن را فرو برد . پس گفتى كه جان على
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .