چون شما بيرون رفتيد ] « 1 » مرا گفت كه با من گفتى كه به چشمهاى خواهم شد و دارو خواهم خورد ، مرا هفت روز معاف دار . آنگه به مدينه و مكّه شدى . بدرستى كه خداى تو را علم عظيم داده است و من برادر و پسر عمّ توام و به خداى مىترسم به ولايت تو و به ولايت پدرانت . « 2 » پس چارهاى نيست از آنكه حرفى چند به من آموزى كه بدان نفع گيرم . گفتم : اين حيلتى است كه عاملان تهامه و حجاز ساختهاند و اگر من خضر بودمى بر آن قادر نبودمى . فكيف من كه يكىام از رعيّت تو . پس وى به قهقهه بخنديد و گفت : به خداى [ 127 - رو ] كه آن كردى و رفتى و به خداى كه تو حجّت خدايى و ولىّ اين امّت .
معجزهء ديگر : روايت است از حضرت حسن عسكرى از پدرش از جدّش - عليهم السّلام - كه چون مأمون امام رضا را ولى عهد كرد ، روزى چند باران نمىباريد ، آنان كه با امام رضا به بغض و تعصّب بودند ، گفتند كه بنگريد كه ما را چون على بن موسى الرّضا ولى عهد شد ، خداى تعالى باران از ما بازداشت . خبر به مأمون رسيد . امام رضا - عليه السّلام - را گفت : باران از ما بازايستاد ، اگر دعا كنى و از خداى تعالى بخواهى تا باران فرستد ، فضل تو روشنتر گردد . گفت : آرى . من حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - را در خواب ديدم و امير المؤمنين - عليه السّلام - با وى بود ، مرا گفت : اى پسر ؛ روز دوشنبه به صحرا رو و باران بخواه كه خداى تعالى باران فرستد و ايشان را خبر ده بدانچه خداى به تو نمايد از آنچه ندانند تا زياده شود علم ايشان به فضل تو و زيادت گردد برهان تو بر ايشان .
پس چون روز دوشنبه شد ، وى به صحرا رفت و خلايق بيرون شدند به نظاره . سپس وى بر منبر شد و خداى را حمد و ثنا گفت . آنگه گفت : پروردگارا ؛ تو عظيم گردانيدى حقّ [ اوليا و اوصيا و ما اهل آنيم و ] « 3 » اهل بيت رسول توايم . پس [ بندگان تو ] « 4 » وسيله به ما جستند [ تا من دعا كنم ، تو از رحمت خود بارانى فرستى ] « 5 » ايشان را ، بارانى نافع عام ، نه چنان كه زيان كار بود . گفتند : به خدايى كه محمّد - صلّى اللّه
هامش
( 1 ) . ق : فداى تو شوم .
( 2 ) . ق : پدرت .
( 3 ) . ق : ما را كه .
( 4 ) . ق : ندارد .
( 5 ) . ق : چنان كه تو فرمودى و فضل و رحمت تو ببوسيدند و نعمت تو را چشم داشتند . پس باران فرست .