تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
گفت : چون امام رضا - عليه السّلام - به طوس آمد ، سخت مشتاق پسر خود ابو جعفر محمّد تقى - عليه السّلام - بود . پيش مأمون - عليه اللعنه - شد و گفت : مىخواهم كه دارو خورم و به چشمهء آب گرم روم . هفت روز معاف دار و رسولان تو به من نيايند . مأمون گفت : به سر و چشم چنان كنم ، اگر چه مرا از تو صبر نباشد . پس امام رضا - عليه السّلام - بار و بنه و خيمه برگرفت و با حشم خود به چشمه‌اى شد و فرود آمد . خاصّگيان را فرمود كه هيچ كس بيرون نشوند و گرد چشمه نگردند تا هفت روز و موالى خود را فرمود كه بر در خيمه ملازم باشند و هيچ كس را در آنجا نگذارند و در آنجا نشوند . آنگه وى - عليه السّلام - به مدينه شد و فرا والى مدينه رسيد و در منزل او نزول كرد . آنگه از آنجا به مكّه شد و والى مكّه را ديد . آنگه با طوس آمد و مأمون روز مىشمرد . چون روز هشتم شد ، بر نشست و پيش رضا آمد . آنگه به اتّفاق به لشكرگاه آمدند . پس ديرى بر نيامد كه نامهء والى مدينه به مأمون رسيد كه على بن موسى به نزديك ما آمد و روى به مكّه نهاد و بر همين سبيل نامهء عامل مكّه رسيد . مأمون از آن متعجّب شد و تفكّر بسيار كرد . بعد از آن نامه‌ها را به نزديك رضا فرستاد . وى در آن نامه‌ها نظر كرد و بگماريد . آنگه در ساعت مأمون بر نشست و پيش امام رضا آمد . امام رضا - عليه السّلام - برخاست . مأمون گفت : لا و اللّه كه تا تو ننشينى من در نيايم . [ 126 - پ ] وى بنشست . پس مأمون درآمد . آنگه وى به من نگريست و گفت : يا نوفلى ؛ چه شود اگر ساعتى بيرون شوى . پس من برجستم و بيرون شدم و هر كه حاضر بود ، همه بيرون شدند و مأمون با وى حديث مىكرد و آواز خندهء مأمون مىشنيديم . آنگه مأمون بيرون آمد . امام رضا - عليه السّلام - كس به ما فرستاد و ما به نزديك وى شديم . پس مرا گفت : يا حسين ؛ گفتم : لبّيك ؛ گفت : تو ياد مىكنى از دوست خود ابو جعفر محمّد - حفظه اللّه ؟ گفتم : چگونه [ ياد نكنم و دوست ندارم ؟ گفت : من به مدينه رسيدم وى را ديدم و او از حال تو پرسيد و تو را دعا گفت . آنگه گفت : سبب بيرون كردن شما آن بود كه مأمون را در ضمير چيزى بود و مىخواست كه اظهار كند و از شما حجاب مىكرد و