وى در رفتم و بنشستم . من وى را حديث مىكردم از ابن المسيّب و او امير مدينه بود . چون از سخن فارغ شدم ، گفت : هنوز روزه نگشادهاى ؟ گفتم : نه . بفرمود تا طعام آوردند . چون از طعام خوردن فارغ شدم ، مرا گفت : بالش برگير و آنچه در زير آن است ، بردار . بالش برداشتم ، دينارها در زير آن بود . آن را در آستين كردم . وى چهار كس از بندگان خود بفرمود تا مرا به خانه رسانند . من گفتم : جانم فداى تو باد ؛ ملازمان پسر مسيّب مىگردند و من كراهت دارم كه به من رسند و بندگان تو با من باشند . [ 125 - پ ] فرمود : صواب گفتى . خداى تو را بر صواب دارد . پس من بندگان امام را بازگردانيدم و نزديك سراى خود رفتم و امينى « 1 » يافتم و به اندرون خانه شدم و چراغ خواستم و در آن نظر كردم ، چهل و هشت دينار بود و در ميان آن يك دينار به غايت روشن و مرا نيكوهى آن به شگفت آورد . من آن را به نزديك چراغ داشتم نقش روشن بر آنجا نوشته بود كه حقّ آن مرد بيست و هشت دينار بود و آنچه باقى است ، تو راست . من به وى - عليه السّلام - نگفته بودم كه حقّ او چند است و حمد خداى را كه ولىّ خود را عزيز گردانيد .
معجزهء ديگر : روايت است از سهل « 2 » بن زياد از على بن محمّد كاشانى كه گفت :
يكى از اصحاب ما خبر داد كه مالى كثير پيش ابو الحسن امام رضا - عليه السّلام - بردم و او را بدان شاد نيافتم . از آن غمناك شدم و با خود گفتم : چندين مال پيش وى آوردم و وى بدان شاد نشد . وى غلام را گفت : طشت آب بيار . پس بر كرسى نشست و به دست اشارت كرد غلام را كه آب به دستم بريز . غلام آب به دست وى بريخت .
پس زر ديدم كه همچو آب از دست وى - عليه السّلام - به طشت مىرفت . آنگه به من نگريست و گفت : كسى كه چنين باشد بدانچه تو آوردهاى ، شادى كى كند ؟ !
معجزهء ديگر : روايت كردهاند [ 126 - رو ] به اسناد از حسن بن محمّد النوفلى كه
هامش
( 1 ) . ق : انسى .
( 2 ) . م : سهيل . به استناد جامع الرواة ، ج 1 ، ص 601 ، كه راوى كاشانى را سهل بن زياد ، ثبت كرده ، ضبط ق ترجيح داده شد .