تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
صيحانى در پيش وى بود . من نزديك رفتم و بر وى سلام كردم . جواب داد و مرا مشتى خرما داد ، بشمردم همان هجده بود . گفتم : يا بن رسول اللّه ؛ مرا ازين زياده‌تر بده . گفت : اگر رسول خداى تو را از اين زياده دادى ، من نيز زياده دادمى .

فصل سيّم در طرفى از معجزات وى - عليه السّلام .

روايت كرد ابو القاسم الجعفرى از ابراهيم بن موسى كه گفت : ابو الحسن الرضا مرا وعده داده بود . پس روزى با او به صحرا بيرون شديم در زير درختى فرود آمد . با ما هيچ كس نبود . من وى را گفتم : جان من فداى تو باد ؛ عيد نزديك آمد و به خداى كه من مالك يك درهم نيستم . پس وى - عليه السّلام - به تازيانهء خود زمين بكاويد « 1 » و دو سكّه زر بيرون كرد و گفت : اين را برگير و منتفع شو و آنچه ديدى پوشيده دار . معجزهء ديگر : روايت است به اسناد از احمد بن عبد اللّه از غفارى كه گفت : مردى از فرزندان ابى رافع طيش نام را بر من حقّى بود . مرا تقاضا كرد و بر من الحاح كرد تا در مسجد مىايستاد و فرياد مىكرد كه غفارى مال من بخورد . پس مردمان بر من جمع مىآمدند و ملامت مىكردند . [ 125 - رو ] يك روز نماز بامداد بگزاردم و روى به سوى رضا - عليه السّلام - آوردم و آن در ماه رمضان بود و وى آن روز بيرون رفته بود . چون نزديك سراى وى رسيدم ، وى مىآمد ، بر درازگوش نشسته . بر وى سلام كردم . گفتم : خداى مرا فداى تو گرداناد . مولاى تو ، طيش را بر من حقّى است . به خداى كه وى مرا مشهور كرد و من با خود گفتم كه او - عليه السّلام - فرمايد تا طيس مرا ترك كند و من نگفتم كه حقّ او چند است . مرا فرمود . بنشين تا من بازآيم . من بنشستم تا كه نماز شام بگزاردم و روزه داشتم و دلتنگ شدم . خواستم كه بازگردم . وى در رسيد و مردمان در گرد او و در بيرون سائلان نشسته بودند ، وى - عليه السّلام - ايشان را صدقه داد و در خانه شد . آنگه بيرون آمد و مرا بخواند . با
هامش
( 1 ) . ق : بخاريد .