- عليه السّلام - گفت : آن شب برادرم خضر پيش من آمد و من وى را پيش تو فرستادم با پارهاى عود از ساق عرش آورد . آنگه با خازن خود نگريست و گفت : آن ظرف پيش من آر . پيش وى آورد . وى آن پارهء عود از آنجا برگرفت و به وى نمود و الحمد اللّه تعالى بمنّه . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از حسين بن مختار از اسماعيل بن جابر كه گفت : من در سراى ابو عبد اللّه جعفر - عليه السّلام - ايستاده بودم به مكّه و او طعام مىخورد . غلام خود را به زمزم فرستاد تا از براى وى آب آرد . غلام ديرباز آمد و آب نياورد . ابو عبد اللّه وى را از آن حال پرسيد . گفت : صاحب زمزم مرا گفت : تو غلام كيستى ؟ گفتم : غلام جعفر بن محمّد . گفت : خداى اهل عراق ، [ و آب نداد . جعفر ] « 2 » صادق روى به قبله كرد و دست برداشت و دعا بگفت و گفت برو و بنگر تا چه مىبينى ؟ غلام برفت و بازآمد و گفت : وى را مرده يافتم و مردمان وى را آوردند و گفتند : وى بر پاى ايستاده بود ، همچنان بر پاى بمرد .
معجزهء ديگر : روايت كرد عبد الرحمن بن حجّاج كه با ابى عبد اللّه - عليه السّلام - بودم ميان مكّه و مدينه و او بر استرى نشسته بود و من بر درازگوش گوش و با من هيچ كس ديگر نبود . گفتم : يا سيّدى ؛ چه واجب است از بزرگى حق ؟ [ 110 - رو ] امام گفت :
يا عبد الرحمن ؛ امام اگر كوه را گويد كه برو ، برود . به خداى كه من بنگريستم و آن كوه را ديدم كه مىرفت . پس وى به آن كوه نگريست و گفت : تو را نخواستم ، بايست .
پس كوه بايستاد . و يكى از صحابه روايت كرد كه مالى پيش صادق - عليه السّلام - بردم و آن را بسيار مىشمردم . وى - عليه السّلام - غلام خود را بخواند و طشتى خواست . آنگه سخنى بگفت و اشارت كرد بدان طشت . دينارها ديدم كه از طشت برمىآمد تا كه حايل شد ميان وى و غلام . آنگه به من نگريست و گفت : مىپندارى كه ما محتاجيم به چيزى كه در دست شماست . ما آن از براى شما مىستانيم كه شما را پاك گردانيم .
هامش
( 1 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 240 - 241 .
( 2 ) . ق : ندارد .