تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
يك از سبعان درجستند به صاحب خود و او را هم به رجلى [ كذا ] « 1 » فرو برد و منصور بىهوش شد و از تخت درافتاد . چون به هوش آمد . گفت : اللّه اكبر ؛ اللّه اكبر ؛ يا ابا عبد اللّه ؛ بر من رحمت كن و مرا عفو كن كه من توبه كردم كه هرگز با مثل آن نگردم . صادق - عليه السّلام - گفت : تو را عفو كردم . گفت : يا سيّدى و مولائى ؛ سبعان را بگوى تا آن مردمان را رد كنند . گفت : هيهات ، اگر عصاى موسى سحرهء فرعون رد كردى ، سباع اين ساحران را رد كردندى . معجزهء ديگر : روايت كرد اسقنطورى [ 112 - رو ] و او وزير منصور دوانيقى بود و به امامت صادق - عليه السّلام - مقرّ بودى . گفت : روزى پيش دوانيقى شدم و او متفكّر بود . گفتم : يا امير ؛ اين تفكّر چيست ؟ گفت : از فرزندان فاطمه زيادت از هزار بكشتم و سيّد و امام ايشان را بگذاشتم . گفتم : آن كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد و من دانسته‌ام كه تو مقرّى به امامت وى و مىگويى كه بدرستى كه وى امام [ من است و امام ] « 2 » تو و امام همهء خلقان ؛ و لكن اين ساعت از دغدغهء او فارغ شوم . محمّد اسقنطورى گفت : به خداى كه دنيا بر من تاريك شد ازين غم . آنگه بفرمود تا خوان بياوردند و چون از طعام و شراب فارغ شد ، حاجب را فرمود تا مردمان را بيرون فرستد . پس من و وى مانديم . آنگه جلّادى را بخواند و گفت : من اين ساعت جعفر بن محمّد را حاضر كنم . چون بيايد وى را به سخن مشغول كنم ، تو درين حالت كه بينى كه من عمامه از سر خود برمىدارم ، تو گردن وى بزن . سيّاف گفت : نعم يا سيّدى ؛ و من از عقب سيّاف بشدم و گفتم : ويلك پسر رسول اللّه را مىكشى ؟ گفت : لا و اللّه ، اين نكنم . گفتم : پس چه كنى ؟ گفت : چون جعفر بن محمّد - عليه السّلام - حاضر آيد و وى را به سخن مشغول گرداند و كلاه از سر خود بردارد ، من گردن دوانيقى بزنم و هيچ باك ندارم كه كار من به چه رسد . گفتم : رأى خوب اين است . پس جعفر [ 112 - پ ] بن محمّد را حاضر كردند . من در پردهء اوّل به دو رسيدم ، وى مىگفت : « يا كافى موسى من فرعون اكفنى شرّه » و در پرده‌اى كه
هامش
( 1 ) . ق : رجايى . ( 2 ) . ق : ندارد .
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 201 | حسن بن حسين شيعى سبزوارى