از عبد اللّه بن محمّد از ] « 1 » ابراهيم [ 108 - رو ] بن سعيد كه گفت : صادق را - عليه السّلام - گفتم : آفتاب را به دست خود امساك كن و بازدارى ؟ گفت : اگر خواهى آن را از تو حجاب كنم . گفتم : بكن . پس وى را ديدم كه آفتاب بكشيد چنان كه چهارپايى را به عنان بكشند و آفتاب سياه گشت و گرفته شد و آن به چشم اهل مدينه بود . چون آفتاب از دست رها كرد باز جهان روشن شد .
معجزهء ديگر : روايت است به اسناد از هارون بن القاسم بن عيسى الهاشمى از عيسى بن مهران كه گفت : مردى بود از اهل خراسان از ما وراء النهر مىآمد ، و نعمت بسيار داشت و دوستدار اهل بيت بود و معترف به فضل ايشان و هر سال به حج شدى و بر خود وظيفه كرده بود كه هر سال هزار دينار از براى صادق - عليه السّلام - فرستد . پس سالى زنش وى را گفت : امسال مرا با خود به حج بر تا حج بگزارم و فرزندان رسول خداى را بينم و خدمت به جاى آورم و از مال خويش ايشان را تحفه و هديه برم . مرد اجابت كرد . زن ساز كرد « 2 » و از براى عيال و دختران صادق جامههاى فاخر و جواهر بسيار ساز كرد و شوهرش آن هزار دينار كه از براى صادق بردى در كيسهاى كرد و كيسه را در درجى « 3 » از آن زن نهاد كه در آنجا زرّينه بود و قفل بر زد . چون به مدينه رسيدند ، مرد خواست تا هزار دينار صادق را - عليه السّلام - پيش وى برد . زن گفت : آنجا كه تو نهادهاى برگير . مرد درج بر [ 108 - پ ] گرفت و به قفل و مهر نگاه كرد ، برقرار بود . چون بگشاد آن هزار دينار در درج نبود .
زن را گفت : اين چگونه است ؟ گفت : نمىدانم با ما كسى نبود كه متّهم بود . مرد زرّينهء زن را پيش هم شهرى خود برد و هزار دينار ازو قرض كرد و پيش صادق برد . صادق - عليه السّلام - گفت : آن هزار دينار كه در درج بود ، ما آورديم ، ما را احتياجى بود ، كس فرستاديم تا آن را پيش ما آوردند . مرد را بصيرت زياده گشت و زرّينهء زن را كه گرو كرده بود بازستد . آنگه به كارى از سراى خود بيرون شد . چون با سراى آمد ، زن را ديد در حالت نزع . پرسيد كه وى را چه بود ؟ گفتند : دردى به دلش درآمد و چنين
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . ساخته و آماده كرد .
( 3 ) . صندوقچه ، جعبهء كوچك كه در آن جواهر و زيور آلات بگذارند .