شد . مرد بر سر بالين وى بنشست تا كه وفات كرد . چشمش فرو خوابانيد و دهنش بر بست و وى را در جامه پيچيد و ساز حنوط و گور كردن گرفت و پيش صادق - عليه السّلام - آمد و از وى درخواست تا تفضّل كند و بر آن زن نماز بگزارد . صادق دو ركعت نماز گزارد و دست برداشت و دعا كرد و مرد را گفت : برو و با منزل خود شو كه زنت زنده است ، امر و نهى مىكند . مرد با منزل خود شد . زن را چنان يافت كه صادق گفته بود . پس خداى را حمد و شكر گفت و برفتند . چون در طواف بودند ، زن را چشم به صادق - عليه السّلام - افتاد . شوهر را گفت : آن مرد كيست ؟
[ 108 - رو ] گفت : اين است مولاى ما ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - عليهما السّلام . زن گفت : به خداى كه او را ديدم دست در ساق عرش زده بود و شفاعت مىكرد تا خداى - عزّ و جلّ - روح مرا با تن من رد كرد .
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از داوود رقى كه گفت : دو برادر از اهل كوفه به زيارت [ صادق - عليه السّلام - ] « 1 » آمدند . چون شش فرسنگ از كوفه بيرون آمدند يك برادر سخت تشنه شد و از تشنگى هلاك شد . ديگر برادر غمناك شد ، برخاست و دو ركعت نماز كرد و خداى را بخواند و محمّد و على و امامان را تا به « 2 » جعفر شفيع مىآورد و به ايشان وسيلت مىجست . آنگه امام جعفر را مىخواند و پناه به وى مىداد . ناگاه مردى را ديد ايستاده . وى را گفت : قصّهء تو چيست ؟ گفت : اينك برادرم از تشنگى هلاك شد و اينجا ديهى نيست كه مرا يارى كند . پس آن مرد پارهاى عود خوشبوى به وى داد و گفت : اين را در ميان دو لب او نه . چنان كرد . وى برخاست و بازنشست و بهتر شد . برادرش گفت : تشنه هستى . گفت : نه . پس او با كوفه آمد و آن برادر كه دعا كرده بود به مدينه شد و پيش جعفر بن محمّد شد . صادق - عليه السّلام - وى را پرسيد كه حال برادرت چون است و كو آن پارهء عود ؟ گفت :
يا سيّدى ؛ چون برادرم [ 109 - پ ] به آن حادثه افتاد ، من سخت غمناك شدم و چون خداى تعالى جان با برادرم داد ، من از شادى آن عود را فراموش كردم . صادق
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . م : امامان را شفيع آورد ، با .