جادويى ازين عظيمتر نديدم . صادق گفت : مائيم وارثان انبيا ، در ميان ما نه ساحر بود و نه كاهن بلكه خداى را بخوانيم به نام اعظم و ما را اجابت كند و اگر خواهى خداى را بخوانم تا تو را سگى گرداند كه به منزل خود شوى . اعرابى گفت از سر جهل كه آرى خواهم . صادق - عليه السّلام - دعا گفت و خداى را بخواند . اعرابى در ساعت سگى شد و سر در نهاد و برفت . پس صادق مرا گفت : از پى وى برو . رفتم با قبيلهء خود رسيد و تبصبص « 1 » مىكرد از براى اهل و ولد خود . ايشان عصا برگرفتند و وى را بيرون كردند . پس بازگرديدم و با نزديك صادق - عليه السّلام - آمدم و وى را خبر دادم . ما در آن سخن بوديم كه وى بيامد و پيش صادق بايستاد و اشك از چشمش روان شد و در خاك مىگرديد و بانگ مىكرد . و صادق - عليه السّلام - را برو رحم آمد ، دعا كرد و از خدا درخواست تا ديگر باره آدمى شد . صادق گفت :
ايمان آوردى يا اعرابى ؟ گفت : هزار بار ، هزار بار ، هزار بار .
معجزهء ديگر : روايت است از ربيع حاجب منصور كه گفت : منصور دوانيقى كس فرستاد و هفتاد مرد از اهل بابل بخواند و گفت : سحر ميراثى يافتهايد از پدران خود از عهد موسى بن عمران [ تا امروز ] « 2 » [ 111 - پ ] و ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد ، ساحر و كاهنى است همچون شما . پس سحرى كنيد ، اگر شما وى را مبهوت كنيد ، من شما را عطاهاى بزرگ بخشم . پس ايشان برخاستند و در مجلس منصور هفتاد صورت بكردند از صورتهاى سباع و هر يك از آن در بر صاحب خود نشست و منصور بر تخت مملكت نشسته بود و تاج بر سر نهاده ؛ پس مصاحب خود را گفت :
كسى به ابى عبد اللّه فرست و وى را حاضر كن . پس چون صادق درآمد و بدان ساحران نگريست و بر آنچه ساخته بودند از براى وى ، در خشم شد و گفت : واى بر شما مرا نشناسيد ؟ منم حجّت آن خداى كه سحر پدران شما را باطل گردانيد در عهد موسى بن عمران - على نبيّنا و عليه السّلام . آنگه ندا در داد به آواز بلند كه اى صورتها ؛ بگيريد هر يكى از شما صاحب خود را به فرمان خداى - عزّ و جلّ - . هر
هامش
( 1 ) . دم تكان دادن .
( 2 ) . ق : ندارد .