مدينه برد . آنگه پاى بر زمين زد ، جويى ديدم كه كنارهء آن نمىتوانست ديد جز آن موضع نديدم كه بر آنجا ايستاده بودم . پس جويى ديدم از يك جانب آبى سفيدتر از برف و از ديگر جانب شيرى به غايت سفيد « 1 » و در ميان آن خمرى نيكوتر از ياقوت سرخ و هرگز هيچ نديدم نيكوتر از آن خمر [ ميان شير و آب . ] گفتم : جان من فداى تو باد ؛ اين از كجا مىآيد ؟ گفت : اين چشمههاست كه خداى تعالى در كتاب خويش ياد كرده كه در بهشت است و بر دو كنارهء آن جوى ديدم درختان ، بر آنجا كنيزكان ديدم كه بهتر از ايشان نديده بودم و در دست [ 106 - رو ] ايشان انارها كه هرگز از آن خوبتر نديده بودم و از جنس انارهاى دنيا نبود و وى نزديك يكى از آن كنيزكان شد و من بدان كنيزك نگريستم ، وى ميل كرد تا آب از جوى بردارد ، درخت نيز با وى بجنبيد . پس آب برداشت و به وى داد و وى آن را به من داد و من بياشاميدم و هرگز نديدم آبى از آن نرمتر و خوشتر و گويى بوى مشك مىداد و در قدح نگريستم ، دو سه نوع شراب ديدم . گفتم : جان من فداى تو باد ؛ هرگز مثل اين نديدهام و مرا گمان نبود كه چنين كارى بود . گفت : اين كمترين چيزى است كه خداى تعالى براى شيعهء ما آفريده است . بدرستى كه چون مؤمن را وفات رسد ، روحش بدين جوى رسد و در مرغزارهاى آن مىباشد و از آن شراب مىآشامد و چون دشمن ما را وفات رسد ، روحش به وادى برهوت شود و جاويد در عذاب آن مىباشد و از زقّوم آن مىخورد و از حميم آبش مىدهند . پس پناه « 2 » با خداى دهيد از آن وادى .
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از ابى بصير كه گفت : چون داوود بن على ، معلّى بن خنيس را بكشت و بردار كرد ، آن بر صادق - عليه السّلام - سخت دشوار آمد . پيش داوود بن على شد و گفت : يا داوود بن على ؛ به چه جرم كشتى مولاى مرا [ و قيّم مرا ] « 3 » در مال من و عيال من ؟ گفت : من وى را نكشتم . [ 106 - پ ] گفت : پس وى را كه كشت ؟ گفت : نمىدانم . گفت : دروغ نيز مىگويى . به خداى كه راضى نشدى چون وى را به ظلم و عدوان بكشتى تا كه بر دارش كردى ، خواستى نام خود
هامش
( 1 ) . ق : سفيدتر از برف .
( 2 ) . م : حول و قوّت .
( 3 ) . م : ندارد .