تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
و آن را پيدا گردانى از براى ما . سنگ هيچ جواب نداد . آنگه محمّد ، على را گفت تو پيش شو و بخواه . زين العابدين پيش شد و سخن پنهان گفت كه مفهوم نشد . آنگه گفت : از تو مىخواهم به حرمت خداى و رسول و امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين و حضرت فاطمهء بنت محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - اگر مىدانى كه من حجّت خدايم بر اين عمم كه بر آن معنى سخن گويى و آن را بيان كنى از براى ما تا وى بازگردد از آن رأى خود . پس سنگ گفت به زبان تازى كه يا محمّد بن على ؛ بشنو و اطاعت كن على بن الحسين - عليه السّلام - را بدرستى كه او خداى را حجّت است بر خلقش . پس آنجا محمّد گفت : شنيدم و اطاعت داشتم و تسليم كردم . [ 88 - رو ] پس محمّد بن الحنفيه تولّا به علىّ بن الحسين مىكرد . معجزهء ديگر : روايت كرد ابن شهاب الزهرى كه من حاضر بودم آن روز كه على بن الحسين را از مدينه پيش عبد الملك مروان مىبردند . پس بند آهنى گران بر وى نهادند و جماعتى را بر وى موكّل كردند . پس خواستم تا بر وى سلام كنم و وى را وداع كنم . پس مرا دستورى دادند و من نزديك وى شدم ، بند بر پايش بود و غلها بر دستش . بگريستم و گفتم : دوست مىدارم كه من به عوض تو در بند باشم و تو به سلامت باشى . گفت : يا زهرى ؛ آنچه بر من و بر گردن من است پندارى كه مرا از آن اندوهى است ؟ اگر خواستمى آن نبودى و اگر تو را و امثال تو را سخت مىآيد ، بدرستى كه آن عذاب گور مرا ياد مىدهد . آنگه پاى و دست خود را از غل بيرون كرد و گفت : يا زهرى ؛ من بدين صفت از مدينه بيش از دو منزل نگذرم . پس ما درنگ نكرديم الّا چهار شب تا كه موكّلان وى بازآمدند و وى را در مدينه مىجستند و نيافتند . من ايشان را پرسيدم . يكى گفت : ظنّ ما چنان است كه وى متبوع است . يعنى : جنّ مسخّر وىاند . بدرستى كه جايى كه فرود آمديم ، ما گرد وى بوديم و نمىخفتيم و وى را نگاه مىداشتيم . چون بامداد بود در محل وى جز آهن كه بر وى بود ، نيافتيم . زهرى گفت : پس از آن پيش عبد الملك مروان شدم . مرا از على [ 88 - پ ] بن الحسين پرسيد . وى را خبر دادم . گفت : به درستى كه وى پيش من آمد
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 161 | حسن بن حسين شيعى سبزوارى