«
. . . وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ .
» « 1 »
دانستم كه او را هيچ نخواهد گفت . چون به در سراى او رسيد ، آواز داد كه وى را بگوييد كه على بن الحسين بر در است . او با خود گفت كه مگر از براى مكافات آمده است . بيرون آمد ، خصومت را فرا ساخته . پس امام زين العابدين وى را گفت :
اين ساعت پيش من آمدى و چنين [ و چنين ] « 2 » گفتى ، اگر چيزى كه گفتى در من موجود است ، آمرزش مىخواهم از خداى تعالى و اگر چيزى كه گفتى در من موجود نيست از آن ، آمرزش مىخواهم از خداى تعالى تا تو را بيامرزد . وى ميان دو چشم امام زين العابدين را - عليه السّلام - بوسه داد و گفت : آنچه در حقّ تو گفتم ، در تو نيست و من اولايم [ 86 - پ ] به آن و توبه كردم ، عفو كن .
روايت است از ثابت اليمانى كه گفت : به حج رفته بودم با جماعت عبّاد بصره ، چون : ابو ايّوب سجستانى و صالح مرى و حبيب فارسى و مالك دينار . چون به مكّه شديم ، آب تنگ بود و تشنگى بر مردمان غالب شد و باران اندك شده بود ، اهل مكه و حاجيان پناه به ما دادند و درخواست كردند كه از براى ايشان دعا كنيم و باران خواهيم . پس ما به كعبه شديم و طوف كرديم و به خضوع و تضرّع از خداى تعالى باران خواستيم . ما را اجابت نيامد . جوانى را ديديم كه مىآمد ، روى به ما كرد ، گفت : يا مالك دينار ؛ و يا ثابت اليمانى ؛ و يا صالح المرى ؛ و يا حبيب الفارسى ؛ در ميان شما كسى نيست كه خداى تعالى وى را دوست دارد ؟ گفتيم : اى جوانمرد ؛ بر ما دعاست و بر او اجابت . فرمود : دور شوريد از كعبه . اگر در ميان شما كسى بودى كه خداى تعالى وى را دوست داشتى ، اجابت كردى . آنگه به كعبه شد و سجده كرد و مىشنيديم كه در سجده مىگفت : سيّدى ؛ به حقّ دوستى تو كه مراست كه ايشان را باران فرستى . وى اين سخن تمام نگفته بود كه باران آمد چنان كه آب از سر مشكها بيرون آيد . من گفتم : اى جوانمرد ؛ از كجا دانستى كه وى تو را دوست مىدارد ؟
گفت : اگر مرا دوست نداشتى ، از من زيارت [ 87 - رو ] كردن نخواستى . چون از من زيارت كردن خواست ، دانستم كه مرا دوست مىدارد . آنگه برخاست و گفت :
هامش
( 1 ) . آل عمران : 134 .
( 2 ) . م : ندارد .