تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
« من عرف الرّبّ فلم يغنه معرفة الرّبّ فهذا شقىّ ما ضرّ فى الطّاعة و ما ناله فى طاعة اللّه و ما ذا لقى و ما يصنع العبد بعزّ الغنى و العزّ كلّ العزّ للمتّقى . » گفتم : اى اهل مكه ؛ اين جوان كيست ؟ گفتند : اين على بن الحسين بن على بن ابى طالب است - عليهم السّلام .

فصل چهارم در طرفى از معجزات وى - عليه السّلام .

روايت است از حضرت صادق - عليه السّلام - كه گفت : محمّد بن الحنفيه نزديك على بن الحسين آمد و گفت : يا على ؛ اقرار نمىدهى كه من امامم بر تو ؟ گفت : اى عم ؛ ندانسته‌اى كه من وصىّ پدرم و پدرم وصىّ پدرت و برادرت بود ؟ پس ساعتى با يكديگر خلاف كردند . پس على بن الحسين گفت : كه را پسندى كه ميان ما حاكم بود ؟ گفت : هر كه تو خواهى . گفت : رضا مىدهى كه ميان ما حاكم حجر الاسود بود ؟ گفت : سبحان اللّه ! من تو را با مردمان مىخوانم ، تو مرا با سنگ مىخوانى كه سخن نگويد . على بن الحسين گفت : ندانسته‌اى كه وى مىآيد فردا در روز قيامت و وى را دو چشم بود و زبانى و دو لب گواهى مىدهد به موافات كسى كه به وى آمده باشد ؟ پس من و تو [ 87 - پ ] نزديك وى شويم و دعا كنيم و از خداى تعالى درخواهيم تا او را به سخن آرد از براى ما تا كدام است از ما حجّت خداى بر خلقش ؟ پس ايشان هر دو برفتند و نزديك مقام ابراهيم نماز كردند و نزديك حجر الاسود شدند و محمّد بن الحنفيه گفته بود كه من تو را اجابت نكنم به برهانى كه مرا به آن دعوت كنى « 1 » ، آنگاه من از ظالمان باشم . پس على بن الحسين ، محمّد بن الحنفيه را گفت : به پيش شو يا عمّ كه تو به سال از من مهترى . پس محمّد سنگ را گفت : از تو مىخواهم به حرمت خداى و حرمت رسولش و حرمت همه مؤمنين ، اگر مىدانى كه من حجّت خدايم بر على بن الحسين كه سخن بگويى بر حق
هامش
( 1 ) . م : اجابت بكنم به چيزى كه مرا به آن دعوت كردى .